خانه » رمان » رمان سفر بی پایان

رمان رمان سفر بی پایان

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

ژانر رمان: 

نوع رمان: رایگان (دانلود از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

674

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان رمان سفر بی پایان

ماجرا از اونجایی شروع میشه که سه دوست، به نام های بهار، نفس و نيلوفر که در دوران شیرین دانشجویی به سر می برن،

تصمیم می گیرن سریک لجبازی بچه گانه، به سفر برن.سفر به ویلایی نفرین شده در شمال کشور.
همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا اینکه کم کم ویلا، اون روش رو بهشون نشون می ده.
در همین حین، دو برادر به نام های هیراد و بهار هم پاشون به اون ویلا باز میشه و همگی تا سی و دو روز، اسیر ویلای طلسم شده می شن.

.

قسمتی از رمان رمان سفر بی پایان

تا درو بستم هیراد هم از پله ها اومد پایین.داشت موهاش رو با حوله خشک می کرد.آراد گفت:آفیت باشه.
هیراد:ممنون.
نفس از تو آشپزخونه داد زد:بیاین غذا حاضره.
همه رفتیم سمت آشپزخونه.خواستم از در رد شم و برم که هیراد خم شد و دم گوشم گفت:امنه.می تونی بری.
از کنارم رد شد.
اولش نفهمیدم چی میگه اما بعد فهمیدم داره حموم رو میگه.
چیزی نگفتم و رفتم پشت میز کنارشون نشستم.

با دیدن غذا،حسابی ضعفم زد.اما ذهنم مدام درگیر اون دختر بود.اصلا از جلوی چشام کنار نمی رفت.همین باعث شد دوباره نفهمم چی می خورم

صبر کردم تا همه غذاشون رو بخورن.بعد از نفس تشکر کردم و کمکش کردم تا میز رو جمع کنه.
با هم وایسادیم تا ظرف بشوریم.طاقت نیاوردم و گفتم:نفس؟
_بله؟
_دوباره دیدمش.
_کی رو؟
_همون دختری که همش می بینمش.اما این بار تونستم چهرش رو هم ببینم.
نفس شیرو بست و کامل چرخید سمتم وبا ترس و هیجان گفت:خب؟چه شکلی بود؟
_خیلی خوشگل و البته ترسناک بود.

_باهات حرفم می زنه؟
_نه.هرچی گفتم حرف بزن،چیزی نگفت.
_خب بعد چی شد؟
_بعد رفت.
_کجا؟!
_نمی دونم.غیب شد.
_وایی بهار من هرسری که اینا رو می شنوم دلم آشوب میشه.

_من چی بگم که با چشم دارم می بینم.
_نیلوفر.دلم واسش تنگ شده.
آهی کشیدم و گفتم:منم.

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست