خانه » رمان » زندگی زناشویی

رمان زندگی زناشویی

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

ژانر رمان: 

نوع رمان: رایگان (دانلود از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

796

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان زندگی زناشویی

نورسا دختر جوانی هست که بنا بر دلایلی در سن کودکی به عقد پسر عموی جوون خود درمیاد و مسئول و ولی تام نورسا ،آریان میشه
آریان از نورسا مثل خواهر کوچکتر خودش مراقبت میکنه تا اینکه به مرور عاشق نورسای تازه نوجوان شده،

میشه و این عشق آغازی فصلی جدید و هیجان انگیز و غیر قابل پیش بینی برای هر یک از این دو نفر در دو وادی جداگانه ،بود تا اینکه نورسا…

قسمتی از رمان زندگی زناشویی

– بهترین تفریح و لذت، کاریِ که آدم با هیجان و اشتیاق انجام بده و دوستش داشته باشه .
زندایی: تو میدونی،آریو هم میدونه نیازی به کار کردن تو نیست.
“خب میگه دوست دارم تو چی میگی زن عمو، داره مادر شوهر بازی در میاره ها”
مهنواز سر به زیر گفت:
– میدونید که آریو دوست نداره، ما که روی پای خودمونیم خوبه .
زن دایی : تو دوست نداری پیشرفت کنی؟ تو هم باید درس بخوونی مثل نورسا “اَی بابا چه گیری داده به من” من نورسا رو به خاطر اهدافش تحسین میکنم.
– ممنون ولی خب مهنوازم اهداف خاص خودشو داره .
زندایی: مهماندار بیمارستان بودن خوبه ولی تو اگر یه مهماندار تحصیل کرده باشی بهتره .
– آهااااان اینو زن عمو راست میگه، مهنواز .
مهنواز لبخندی خجول به من زد و گفت:
– درس بخونم کارمو از دست میدم تازه هزینۀ دانشگاه و راه هم میاد روی بقیه …
زن دایی: من هزینه اشو میدم، نگران کار هم نباش.
مهنواز: نه مامان! آریو دعوا میکنه !
زن دایی:آریو با من .
به من نگاه کرد، نگاه این زن انقدر سرده آدم از نگاهش مور مورش میشه، پاشورو پاش انداخت، یا علی راند دوم بنام منه.
زندایی: با آریان تو برج هستید یا خونه باغ ؟
– برج.
زندایی: آریان شبا میاد خونه ؟
با تعجب به مهنواز نگاه کردمو و بعد به زن دایی نگاه کردمو گفتم:
– پس کجا بره ؟ میاد خونه دیگه .
زندایی: اون دختره هنوز اونجاست ؟
– فرناز؟ بله ولی الآن هفته ای دو بار میاد دیگه .
زندایی: چرا ؟
– آخه آریان گفت لازم نیست هر روز بیاد.
زندایی: تو مگه خونه نیستی ؟ “ییییه منظورشِ چرا اصلاً میاد ؟”
– چرا ولی من کار هم میکنم.
زندایی: نمی ‎دونستم چه کاری ؟
– سفارش میگیرم.
زن دایی سکوت کرده و نگام کرد، اَه آدم معذب می‎شه .
تا اومدم از جا بلند بشم زن دایی گفت:
– آریان چه تصمیمی ‎داره ؟
– برای چی ؟
– برای زندگیتون ؟
به مهنواز نگاه کردم و بعد به زن دایی و گفتم:
– چرا از خودش نمی‎ پرسید زن عمو! من اگر از تصمیمات آریان اطلاعی داشتم به شما میگفتم ؟
زندایی: آریان خودش قضیه شیده رو تعریف کرد؟
خودم فهمیدم .

.

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست