خانه » رمان » ستاره بختم سیاه بود

رمان ستاره بختم سیاه بود

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1399

ژانر رمان: 

نوع رمان: چاپ شده (خرید از وب سایت)

تعداد صفحات

194

قیمت نسخه چاپی

50000 تومان

نوع فایل

چاپی

خلاصه ای از رمان ستاره بختم سیاه بود

ماندگار دختر روستایی که زیر بار ظلم پدر و نامادری اش زندگی می‌کند. کم کم به تشویق خواهرهای ناتنی‌اش عاشق پسری شهری می‌شود ولی در اصل این یک توطئه از طرف اون‌هاست تا او را از چشم پدر بیشتر بیندازند.
وقتی پدر خبر می‌شود، او را به یک پسر روستایی می‌دهد.
اما از قضا داماد یک روز پیش از عقد تصادف می‌کند و در جا می‌میرد و طبق رسم روستا ماندگار دیگر ننگ و ناموس آن خانه شده است. برای همین او را به عقد برادر زاده‌ی داماد قبلی که ده سال از ماندگار کوچک‌تر است در می‌آورند.
سختی‌های زندگی ماندگار بیشتر و بیشتر می‌شود تا این که می‌داند شوهرش دختر دیگری را دوست دارد. این حرف او را بر هم می‌ریزد که باعث می‌شود او دست به جادو جنبل ببرد. خواهرهای ناتنی‌اش اول به او طعنه می‌زنند اما کم کم به او حسادت می‌کنند. بالاخره ماتدگار به هر صورتی که می‌شود در زندگی پیروز می‌شود و شوهرش را برای خود نگه می‌دارد.

رمان ستاره بختم سیاه بود   رمان ستاره بختم سیاه بود

قسمتی از رمان ستاره بختم سیاه بود

هفت روز می‌گذرد، هفت روز از سیاه بخت شدن ماندگار!
دستش را آرام روی آب تکان می‌دهد و به چهره‌ای رنگ پریده‌اش در روی آب پوزخند نمی‌زند.
این هفت روز حتی هانیه و پدرش هم کاری به او نگرفته‌ و به حال خود رهایش کرده‌اند.
صدای کشیده شدن چیزی را روی خاک حس می‌کند و با سرعت به عقب بر می‌گردد.
درست پشت خانه‌های شأن‌است و اگر خطری را حس کرد باید به سرعت خودش را به داخل حیاط می‌رساند.
با دیدن پیر زن آشنایی النگو فروش تلخ‌خندی می‌زند و رو می‌گیرد.
پیر زن با چشم‌های کم سویی نگاه به اطراف ‌می‌چرخاند و با دیدن دختری کنار جوب آب لبخند بر لب‌های خشک و چروکیده‌اش مهمان می‌شود. شاید توانست فروشی داشته باشد!
آرام‌آرام سمت دخترک حرکت می‌کند و با صدای تحلیل رفته‌ای صدایش می‌زند: دخترم النگو می‌خوای؟
ماندگار بدون آن‌که برگردد با پوزخند و لحن تلخی می‌گوید: واسه یه زندگی تباه صدای شرنگ، شرنگ النگو خوشی نمیاره ننه!
پیر زن که معنی حرف‌های ماندگار را نفهمیده‌است کنارش جای می‌گیرد و شروع به باز کردن گره دستمال النگو‌هایش می‌کند و در همان حال از النگوهایش تعریف و تمجید را شروع می‌کند.
– این بار النگوهای خوشگل آوردم، ببینی عاشق شون می‌شی! یکیش رنگش سرخه خیلی‌ها خریدنش ولی کمی قیمتش بالاست ها…
پیر زن همینطور در حال تعریف النگوهایش‌است که ماندگار ناگهانی بر می‌گردد و می‌گوید: ننه النگوهای مشکی داری که صدای بلند داشته باشه؟
پیر زن اخمی از روی نادانی می‌کند و می‌گوید: چجوریه؟
ماندگار دوباره رویش را سمت جوب آب بر می‌گرداند و آرام می‌گوید: اونقد صدای بلند داشته باشه، تا همه‌ی روستا باخبر بشن که بختم سیاهه!
پیر زن آرام می‌خندد و می‌گوید: نفهمیدم مادر، گوش‌هایم سنگینه می‌دونی که پیری‌است و این مشکلات! چی می‌گفتی حالا؟
ماندگار کلافه با صدای بلندتری جواب می‌دهد: النگو نمی‌خوام!
– چرا دخترم؟
ماندگار نگاهی به او می‌کند و کمی پول از جیب لباس محلی‌اش بیرون می‌کند و دست پیر زن می‌دهد.
– هیچی ننه جون! ستاره‌ی بختم سیاهه النگو بندازم که چی؟
پیر زن پول را می‌گیرد و می‌گوید: این چیزیه که تو فکر می‌کنی!
ماندگار که دیگر حوصله‌ای ماندن را ندارد «خداحافظی» می‌گوید و راهش را می‌کشد که برود اما پیرزن صدایش می‌کند و سمتش می‌رود. بعد دست می‌برد وسط دستمالش و النگوی سبز رنگی را بیرون می‌آورد
با نگاهی به ماندگار لبخندی می‌زند و النگوها را ‌کف دستش می‌گذارد و می‌گوید: بختت سیاه نیست تو هم روشن‌تر فکر کن دخترم. اگه به پوشیدن النگو، سیاه بختیت رو نشون میدی حالا با پوشیدن این النگوهای سبز خوش بختیت رو نشون بده!
چشم‌هایش روی النگوهای سبز ثابت می‌ماند و حتی نمی‌فهمد چی وقت پیرزن النگو فروش رفت.

رمان ستاره بختم سیاه بود

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست