خانه » رمان » سرو دلدار

رمان سرو دلدار

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1398

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

612

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان سرو دلدار

فراز وقتی از خواب بیدار می شود می فهمد به چهل سال بعد رفته است. او در زمان حال با سونیایی آشنا می شود که شبهات زیادی به سروناز دارد. دختر خدمتکار باغشان در سالهای گذشته. کسی که فراز او را قاتل نامزدش می داند…

قسمتی از رمان سرو دلدار

تابستان ۱۳۵۷

پایین دامن کوتاهش را کشید و کیف کوچک مشکی اش را جلوی زانوهایش گذاشت.

– خدا بکشتت فروغ. فقط دعا کن قبل از برگشتنمون بابام نیومده باشه خونه وگرنه با کمربندش میفته تو جونم که باز این مدلی زدم از خونه بیرون

و با یک دست پایین موهایش را دوباره دست کشید و مرتب کرد و با همان دستی که کیفش را نگه داشته لبه ی کلاهش را جوری منظم کرد تا نور آفتاب چشمانش را آزار ندهد.

فروغ برگشت و با حرص دستش را که در هوا معلق مانده بود کشید:

– بیا دیگه… چقدر اخه غر می زنی؟

به فروغ چشم غره رفت و پشت سرش به پیاده روی آن سمت خیابان رسید و به دور و برش نگاه کرد:

– خیلی دیگه مونده برسیم؟

فروغ نگاهش کرد و سر خوش خندید:

– نه فقط پنج دقیقه

نفسش را فوت کرد و اهسته تر قدم برداشت تا گز گز پایش بخاطر کفش پاشنه دار کم شود.

– باز که مورچه ای شدی.

به غر زدن فروغ اهمیت نداد و سر چرخاند و مشغول دیدن زدن ویترین مغازه ها شد.

جیغ فروغ وسط خیابان به هوا رفت:

– بجنب سروناز

سروناز تکانی خورد و از ترس دست روی قفسه ی سینه اش گذاشت.

– چرا کولی بازی درمیاری

و بلافاصله اخم کرد.

فروغ نچ کرد و دوباره دستش را گرفت:

– تو آدم نمیشی…باید به زور تو رو کشید برد

کمی جلوتر و قبل از رسیدن به دفتر فیلم سازی، چند پسر جوان کنار حاشیه ی خیابان ایستاده بودند و تخمه می شکستند. یکی از ان ها با دیدن فروغ و سروناز چشم چرخاند و از سر تا نوک پاهای آن ها را برانداز کرد و با آرنج به پهلوی رفیقش زد:

– اونجا رو

رفیقش برگشت و چشمانش برق زد. پاکت تخمه ی خودش را دست دوست دیگرش داد و گلویش را صاف کرد و جلو رفت و شروع کرد به مزه پراندن:

– اوه خوشگلا رو ندزدن…

*

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست