خانه » رمان » اجتماعی » سوژه
Share on twitter
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on pinterest

رمان سوژه

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1400

ژانر رمان: 

نوع رمان: رایگان (دانلود از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان سوژه

با وجود مخالفت های زیاد، مادر جیران تصمیم به ازدواج با صاحبکار خود یاشار می‌گیرد؛ اما درست ده دقیقه بعد از عقد در جشن عروسی اش و درست جلوی چشمان جیران خودکشی می‌کند.
با ورود امیر بهادر پرده از رازهای گذشته برداشته و جیران متوجه می‌شود که ازدواج مادرش با یاشار، یه تله برای گیر افتادن خودش است.
رازهایی که به مرور برملا می‌شود و…

قسمتی از رمان سوژه

با عصبانیت، دامن پیراهنش را در مشتش فشرد و به صورت آرایش کرده مادرش خیره شد.
در آن لباس عروس نگین کاری شده و گران قیمت؛ همانند ماه شده بود و بیشتر از هر زمانی زیبا و دلربا تر، اما چه فایده؟!
لب های خشک شده اش را تر کرد.
– مامان تورو روح آقاجون قسمت می‌دم از این ازدواج منصرف شو. به خدا از این مرد خیری بهت نمی‌رسه، چرا حرف های من رو نمی‌فهمی آخه؟!
سرش را برگرداند و به آینه خیره شد.
– جیران ما حرفامون رو زدیم، تو هم رضایت دادی؛ الان این ولوله برای چیه؟! اصلا به حرفی که میزنی فکر کردی؟! برم به این همه جمعیت بیرون چی بگم؟!
بگم واسه لجبازی دخترم عروسی کنسله؟! بعد این همه تدارکات به یاشار بگم از ازدواج باهات منصرف شدم؟!
توروخدا بس کن، گند نزن به شب خوبم.
کلافه از بحث های بی خود و بی نتیجه، صورتش را میان دستانش گرفت و پلک روی هم فشرد.
– آخه مادر من، قربون شکل ماهت بشم…
اون اگر مرد خوبی بود که سه بار طلاق نمی‌گرفت… تو الان چشم هات کور شده، فقط اون کارخونه و ماشین مدل بالاش رو میبینی. به خدای احد و واحد قسم پول خوشبختی نمیاره، اول این که چهارده سال ازت بزرگتره، این همه هم زن طلاق داده. خب اگر آدم خوبی بود که زن هاش باهاش زندگی می‌کردن.
صدای عصبی مادرش مثل یه صوت گوش خراش در گوشش پیچید:
– بسه جیران، سرم درد گرفت از حرفات.با پول میشه خوشبختی رو خرید، یه نگاه به من بنداز؛ تو سن سی و پنج سالگی صاحب یه دختر بیست سالمه ام. دیگه موهام سفید شده، تا کی می‌خوام این ور اون ور کار کنم واسه دو قرون پول؟ منم خوشبختی حقمه، زندگی خوب و بدون استرس حقمه…تا الان چه بدی از یاشار دیدی ها؟ چیکارت کرده که اینطوری ساز مخالفت برداشتی؟! تو دوست نداری من خوشبخت شم؟ نمی‌خوای واسه یک بارم که شده یه زندگی بدون استرس و دوندگی رو تجربه کنم؟؟
با یادآوری رفتار سرد یاشار پوزخندی بر لب نشاند و با حرص زمزمه کرد:
– نه که خیلی من رو آدم حساب می‌کنه این آقا یاشار، رفتارش با زیر دستش خیلی بهتر از منه…
نسیم قدمی به جلو گذاشت و خواست جوابش را بدهد که صدای یاشار به گوشش رسید.
– نسیم جان آماده ای؟!
نگاهش را به سمتش دوخت، تکیه به دیوار در حال تماشایش بود. لعنتی به شانس بدش فرستاد و قدمی به سمتش برداشت، پاک فراموش کرده بود در را ببندد و حالا نمی‌دانست که چه مقدار از حرف های رد و بدل شده بین خودش و جیران را شنیده بود.
– آماده ام یاشار جان، بریم؟!
دسته گل نرگسی که به طرز زیبایی طناب پیچی شده بود را به سمتش گرفت و با لحنی که به دل جیران چنگ می‌انداخت گفت:
– تقدیمت دلربا…
صدای پوف کلافه جیران و صدای ذوق زده مادرش همزمان باهم یکی شد.
– ممنون یاشار جان، خیلی زیباست!
پاشنه کفشش را تیک وار به زمین کوباند.
حتی بوی خوش نرگس پیچیده شده داخل اتاق هم، نمی‌توانست اعصاب خط خطی شده اش را آرام کند.
صدای مادرش در گوشش پیچید.
– جیران؟! بریم دخترم؟!
نفس عمیقی کشید و با مکث از جایش برخواست.
نیم نگاهی به لباس آبی رنگ تنش که به طرز زیبایی دوخته شده بود و هدیه یاشار بود انداخت، حتی این لباس که کامل فیت تنش بود و زیبایی هایش را دوچندان کرده بود هم نمی‌توانست خوشحالش کند.
لبخند زوری روی لبش نشاند و با حرص گفت:
– شما برو مامان جان، منم پشت سرتون میام.
نسیم نگاه تهدید آمیزی حواله دختر سرکشش کرد و در آخر، دست در دست یاشار از اتاق خارج شد.
با رفتنش، جیران دم و بازدم عمیقی گرفت و چنگی میان خرمن موهایش زد.
به هیچ عنوان مادرش کوتاه نمی‌آمد و اون مجبور بود شاهد ازدواج مادرش با شخصی شود که به معنای واقعی کلمه از او متنفر بود.
با فکر کردن به زندگی و رفتن زیر یک سقف با یاشار، آه بلندی از سینه اش خارج شد.
فقط خدا می‌دانست که در دلش چه غوغایی بود!
تره موی فرفری، مزاحم روی صورتش را کنار داد و از اتاق خارج شد. خواست به سمت سالن برود که چشمش به اتاق نیمه باز کناری خورد.
موشکافانه به روبه رویش نگاه کرد، مادرش در حال امضای چند برگه بود و یاشار هم همانند زندانبان ها بالاسرش ايستاده بود.
خواست به جلو قدم بردارد که کسی از پشت صدایش کرد.
– جیران جان؟!
در دل لعنتی به آن شخص مزاحم فرستاد و به عقب برگشت. نگاهش به زنی خورد که خود را زن عمو یاشار معرفی کرده بود.
لبخند زوری، برای حفظ آبرو روی لبش نشاند.
– جانم محبوبه جان؟!
نگاه محبوبه سر تا پای جیران را رصد کرد.
– میگم که عروس خانوم تشریف نمیارن؟! عاقد منتظره…خدا بده شانس، به خدا دختر مجرد اینطوری معطلی نداره که نسیم جون داره!
لحن تمسخر آمیزش باعث عصبانیت جیران شد.
به آنی، لبخند از لبش پرکشید و جایش را به خشم داد.
ناخن هایش را محکم کف دستش فشرد و با لحن تلخی گفت:
– خدا که شانس رو دو دستی تقدیم کرده به آقا یاشار شما؛ بعد سه بار ازدواج ناموفق، حقیقتا مادر من براش مثل یه الماسه. خوشگل نیست که هست، با ادب و نجیب نیست که هست…تازه چهارده سال هم از آقا یاشار شما کوچیک تره، بازم بشمارم براتون؟
صورت محبوبه به آنی قرمز شد، به چشم های دختر گستاخ مقابلش نگاه کرد و خواست جواب بی ادبی اش را بدهد که …

سوالات متداول

این رمان زیبا به قلم ملیکا شاهوردی یکی از بهترین نویسندگان رمان نوشته شده است.
این رمان به صورت رایگان (دانلود از اپلیکیشن) می باشد. لطفا توجه داشته باشید تمامی رمان های باغ استور با اجازه کامل نویسنده و به صورت قانونی و حلال قابل دانلود و یا خرید می باشد. لطفا از وب سایت های که اثر نویسنده ها را بدون مجوز قرار می دهند خرید و یا دانلود انجام ندهید.
0 0 رای ها
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فهرست