خانه » رمان » شاهکار

رمان شاهکار

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان شاهکار

یه شخصیت اعجوبه به اسم “شاهکار” که متخصص فحش و اصطلاحات لاتیِ عجیب و غریبه ! اما فقط دلش با اونی که اهلیش کرده نرمه !

قسمتی از رمان شاهکار

از لای در نگاهی دزدانه به بیرون انداختم .همه جا تاریک و سوت و کور بود و این می توانست خبر خوبی باشد برایم .باریکه ای از نور مهتابی از پنجره ی سمت تراس افتاده بود توی راه پله ها .می توانستم امیدوار باشم که تا این لحظه همه اعضای خانه به خواب خوش فرو رفته اند .تنها عادت خوبی که داشتند همین به موقع خوابیدنشان بود .
دیگر نمی شد وقت تلف کرد .باید دست می جنباندم .فقط از سر ترس و احتیاط بود که زودتر دست به کار نشده بودم .نمی خواستم تا لحظه ی آخر کسی به من مشکوک شود .خاله یا نازان عادتشان بود که گاهی قبل از خواب شبانه به اتاقم بیایند و چند کلمه ای با من حرف بزنند .البته حرف که چه عرض کنم .یا پزشان را به من بدهند یا کمی سرکوفتم بزنند و بدبختی ام را به رخم بکشند یا از پیمان جانشان برایم بگویند .
– پیمان خیلی دوست داره .می دونی که به خاطر تو رفته ترک !
همچین منت ترک اعتیادش را بر من می گذاشتند انگار که به خاطر من می خواست شق القمر کند .یا از عشق من فرهاد کوهکن شده بود . همین دیشب بود که دیگر نتوانستم زیر بار منتشان بروم و سرتق جوابشان را دادم
–یه جور می گین انگار ترک اعتیادش چه سودی برای من داره ! خب معتاد بود رفته کمپ که واسه سلامتی خودش و آبروی شما ترک کنه .دیگه چرا منتش رو به من می ذارین !؟
نازان که تاب دیدن رفتار جسارت آمیز و شنیدن حرف حق مرا نداشت چهره برافروخت و با چشمانی وق زده رو به مامانش گفت
–می بینی چه پرو و زبون درازه مامان ؟ من که گفتم پیمان از سرش زیاده .شما چون خواهرزاده‌ته روش تعصب داری و می گی نه .
خاله هم از نگاه پر تاسف و سرزنش آمیزش بی نصیبم نگذاشت. لحنش آن ‌قدر زمخت و گزنده بود که نیشش تا ته دلم فرو رفت.
–حیف که دلم برات می سوزه آنیتا. والا به خاطر این نمک نشناسیت دیگه حاضر نبودم تو چشمات نگاه کنم .باید از خدات باشه که تو این اوضاع و احوال یکی مثل پیمان می‌خوادت !
ولی من دلم می‌خواست سر به تن یکی مثل پیمان نباشد ! اح ! لابد باید خودم را دختر خوش‌شانسی به حساب می‌آوردم که از بین این همه دختر لایق و زیبا آقا پیمان مرحمت فرموده و خاطرخواه من شده !
دلم می‌خواست زل می‌زدم توی چشمانش و می‌گفتم
_من اگه این پیمان شیشه ای رو نخوام باید کی رو ببینم؟
با این که می دانست ازش متنفرم ولی باز هم دست از سرم برنمی داشت .باز هم جای شکرش باقیست که اینجا نبود والا جای خودم حتما جنازه ام از این خانه بیرون می رفت .
باید ساکم را با عجله می بستم و حواسم را جمع می کردم که چیزی را جا نگذارم .هم به خاطر ضیق وقت و هم برای حمل آسان تر خرت و پرت هایم مجبور بودم از خیر برداشتن بعضی از لباسهام ، کتاب هام ….آخ کتابهای دوست داشتنی ام !و خیلی از وسایل مورد علاقه ی شخصی ام بگذرم .
آرش انگار وضعیت مرا نمی فهمید یا وخامت اوضاع مرا به درستی درک نمی‌کرد .غر می زد که دارم سخت می گیرم و حواسم نیست که توی چه شرایطی هستیم .
-آنی تو فکر می کنی هنوز دختر نازدونه ی باباتی و همه چی باید بر وفق مرادت باشه و اگه نیست باید شهر رو به هم بزنی .انگار نفهمیدی هنوز چی به سرمون اومده و مجبوری که با شرایط هرچی که هست بسازی .باید آستانه ی تحملت رو ببری بالا و این نازک نارنجی بازی ها رو بذاری کنار عزیزم .
–تو خیلی بی انصافی آرش ! من اون موقع هم که دختر نازدونه ی بابام بودم نازک نارنجی نبودم . یه جور حرف می زنی انگار منونمی شناسی ! چندماه همه جوره دندون روی جیگر گذاشتم .با بد و خوب همه چی ساختم .ولی دیگه نمی تونم …

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست