خانه » رمان » اجتماعی » شروع من
Share on twitter
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on pinterest

رمان شروع من

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1399

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

1654

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان شروع من

مهتا عشق حقیقیش رو با تکین، پدر مژانا که قبلا نامزد مهتا یعنی سعید رو ازش گرفته پیدا کرده! اما مژانا تاب خوشبختی رقیب دیرینه‌اش رو نداره و کمر به نابودی رابطه تکین و مهتا می‌بنده…غافل از اینکه سعید هنوز هم دل در گرو مهتا داره و…

قسمتی از رمان شروع من

صبح را به بدترین‌ حالت ممکن از خواب بیدار شدم. احساس سر درد شدیدی داشتم. تهوع‌های ویران‌گر هم یک لحظه دست از سرم بر نمی‌داشتند. سعید تماس گرفت. اما قبل از این‌که جوابش را بدهم متوجه‌ پیام موژانا شدم. آخرین‌ پیامش بود. قبل از این‌که‌ پیامش را باز کنم ترجیحاً جواب سعید را دادم. گفت:

– مهتا اگه کار نداری آماده شو دارم‌ میام.

– سعید دست بردار، امروز اصلأ حالم خوب نیست. حوصلشو ندارم، باشه واسه یه وقت دیگه.

– نمی‌گم که بریم بگردیم، قرار داریم یادت رفته؟ دیشب خودت گفتی عمو اسماعیل با اون یارو وکیله، چی بود اسمش؟؟

– شاهو.

– هان شاهو …شاهو …شاهو دیگه چه اسمیه؟

– چرا قشنگه که.

– ولش کن اونو. مگه قرار نبود بریم از نزدیک اون فروشگاه و موقعیت اون‌جارو ببینیم؟

– وای خدایا! حق با توئه. فراموش کرده بودم.

– فراموش نکردی. حالت خوب نیست. تو یه چیزیت شده مهتا. نمی‌خوای بهم بگی چته؟

– چرا حتماً می‌گم. وقتی دیدمت برات تعریف می‌کنم. الان نمی‌شه. باید پاشم یه دوش بگیرم. خدا کنه دیر نکنیم.

– نه دیر نمی‌شه خیالت راحت باشه. عجله نکن خودم میام دنبالتون. در ضمن صبحونتم بخور.

قطع کردم و بلافاصله پیام موژانا را گشودم.

“می‌تونم بهت ثابت کنم براش تموم شدی و دیگه نمی‌خوادت. تو هم یکی از اون هزار تای قبلی بودی، با این تفاوت که خیلی خودتو دست بالا گرفتی. منشی‌ش رو دیدی؟ حتما دیدی دیگه؟ با خودت فکر نکردی تو هیچ‌ چیزی نداری که قدرت برابری با اونو داشته باشه ”

” تو یه دروغگویی، شرط می‌بندم از این یکی بی‌خبری. نمی‌دونی تکین بهم گفته اون زن شوهر داره ”

جوابی نداد و من مطمئن شدم که موژانا علاوه بر دیگر خصایل منفورش یک دروغ‌گوی بزرگ هم هست، اما تأثیر حرف‌هایش طوری اثرگذار بود که باعث شده بود یک بار دیگر دیوانه شوم. با خودم گفتم ” ولی تکین در مورد اون زن یه چیز دیگه‌ای می‌گفت. گفت که اون زن شوهر داره، بچه هم داره. موژانای لعنتی بهم بلوف می‌زنه. می‌خواد عصبیم کنه اما موژانا از کجا خبر داره من رفتم دفتر تکین؟ از کجا می‌دونه که اون‌ بغلم کرد؟ وای خدایا نکنه اون تو محل کار پدرش شنود گذاشته یا نه شاید منشی اون! حتما اون به موژانا گفته که اگه همچین چیزی باشه شک ندارم زنیکه یه ریگی تو کفشش هست ”

ترجیح دادم دیگر جوابش را ندهم تا باور کند حرف‌هایش کوچک‌ترین اثری در من نداشت. ولی داشت. چون از لحظه‌ای که آخرین‌ پیامش را خوانده بودم دچار نوعی حالات عجیب شده بودم. یک بغض کور در میانه‌ی راه گلویم‌ سخت چنبره زده بود، طوری که طول مدتی را که با سعید و پدرم صرف دیدار از فروشگاه شده بود را به بدترین شکل ممکن سپری کردم. سعید به خوبی متوجه‌ حال خرابم شده بود. به محض این‌که‌ کار بازدید از فروشگاه به اتمام رسید و پدرم‌ همراه شاهو رفتند، اولین‌ چیزی را که از من پرسید این بود:

– تو امروز چته مهتا؟

گیج و کلافه گفتم:

– من چطور باید باشم؟ خوبم سعید.

– خوب نیستی مهتا. خودت این‌جایی اما روحت نه. بیشتر از چند ساعته زیر نظر دارمت. یه جورایی به هم ریختی، بهم بگو تو چت شده؟

بیشتر از آن طاقت نیاوردم. بغضم ترکید و شروع به گریه کردم. شبیه همان روزهای کودکی شده بودم. وقتی با ساعد دعوا می‌کردیم او موهایم را می‌کشید و من دردم می‌گرفت. گریه‌کنان پیش سعید می‌رفتم. او موهایم را نوازش می‌کرد و برای این‌که خوش‌حالم کند حال ساعد بینوا را بد جوری می‌گرفت:

– از دست موژانا سعید، به خاطر اون لعنتیه که به این‌ حال و روز افتادم.

– گور بابای موژانا. تو چیکار به موژانا داری دختر؟

– من؟ من چی‌کار با اون دارم؟ اونه‌ که دست از سرم بر نمی‌داره. با حرفاش با‌ نیش و‌ کنایه هاش دیوونه‌م می‌کنه.

– چرا باهاش هم کلام می‌شی تو؟ چرا دهن به دهن یه آدم‌ مریض می‌کنی؟

– سعید من با اون کاری ندارم. زنگ زدم به تکین. همون کاری که خودت ازم‌ خواستی انجام بدم. می‌خواستم باهاش حرف بزنم. اما نمی‌دونم چطور شد اون گوشی رو برداشت. هر چی از دهنش در اومد بارم کرد.

– خب غلط کرده.

– بیا بگیر بخون پیاماشو. سعید ببین چیا که بهم نگفت.

– خب حالا می‌خوای چیکارش کنم‌؟ برم موهاش رو بکشم و‌ یه دوتا فحششم بدم تو خوشحال بشی؟

خنده‌ام گرفت. اشکم را پاک‌ کردم و گفتم:

– برو بابا دیوونه…. شوخیت گرفته؟

– دوست ندارم‌ گریه کنی مهتا.
– گریه ‌نمی‌کنم که. فقط همین‌طوری یه خورده دلم پر بود خواستم با پسر عموم درد و دل کنم.

– درد و دل کن دختر عمو. از الان‌تا آخر دنیا پای تموم درداتم.

– منو با منشی باباش تهدید می‌کنه. علنأ بهم‌ می‌گه که‌ تکین با منشیش رابطه داره.

– ای بابا. تو که باز برگشتی سر خونه‌ی اول.

– آخه خوشگله سعید. تو که‌ ندیدیش. منشیش رو میگم. خیلی خوشگله.

– خب باشه. تو رو خدا بس کن دیگه مهتا. ما الان باید در مورد آینده، در مورد کاری که قراره شروع کنیم، فقط در مورد تموم اتفاقای خوب بعد از این صحبت کنیم. تو رو خدا دیگه بنداز دور این‌ حرفارو.

– بچه چی؟؟

– در مورد اونم حرف می‌زنیم‌، چون اون از تموم چیزایی که‌ گفتم‌ مهم‌تره، قشنگ‌تره‌.

– کاش باباشم‌ مثل تو فکر کنه.

گمان‌ برده بودم پیام‌هایی که‌ بین‌ من و موژانا تبادل شده بود به پایان رسیده، اما اینطور نبود. با این‌که طبق خواسته‌ی سعید قول داده بودم دیگر با او وارد بحث و جدل نشوم اما او دست بردار نبود؛ چرا که همچنان پیامی دیگر ارسال کرد:

“اگه حرف‌هام رو باور نداری، یه بار سرزده به دفتر کار تکین‌ برو، بدون خبر و هیچ قرار قبلی. اگه به حرفام شک داری همین الان کپی تموم‌ مدارک مونا رو برات می‌فرستم. ”

چند کپی از تک تک صفحات شناسنامه‌ی خانم‌ منشی که ظاهرا مونا نام داشت ارسال کرد. مشاهده‌ی عکس او مطمئنم‌ می‌کرد که هیچ تقلب و جعلی در کار نیست و البته مهر طلاقی که ممهور شده بود بر صفحه‌ی آن، دال بر آن بود که جای هیچ شبه‌ای نیست. صدای تکین مکرر در گوش هایم‌ می‌پیچید.

” اون زن شوهر داره مهتا، شوهر داره. ”

جای هیچ شبه‌ای نبود. مونا رسما یک زن‌ مطلقه بود. اما چرا تکین با همچین دروغی سعی کرده بود ذهن‌ مرا گمراه کند؟
سعی می‌کردم خودم را به این باور راضی کنم که واقعا اگر اینطور باشد که موژانا گفته نیز اصلا برایم اهمیتی ندارد چون بالاخره که یک روز، دیر یا زود این اتفاق می‌افتاد. به هر حال تکین یک مرد بود، مردی جوان و جذاب که می‌توانست ایده‌آل هر زنی باشد. بهانه‌ی این‌که او را ببینم و در مورد وجود بچه به او بگویم‌ مرا وسوسه می‌کرد تا به سراغش بروم. اما از آنجایی که موژانا خواسته بود‌ سرزده به آنجا بروم، هنوز دقیقاً نمی‌دانستم در پس این بی‌خبری چه رازی نهفته که‌ موژانا به انجام آن امر آنگونه اصرار و‌ مداومت داشت. دل به دریا زدم و تصمیم‌ گرفتم سراغش بروم. اما قبل از آن، از تصمیمی که داشتم سعید را آگاه کردم و او گفت:

– خودم میام دنبالت می‌برمت اونجا.

سچس پر از تردید و غرق فکر ادامه داد:

– از بابت موژانا و این‌که یه وقت نخواد دیوونه بازی راه بندازه خیالم نامطمئنه. نمی‌تونم اجازه بدم تنها بری.

تا حدودی حق با سعید بود. مسئله‌ی خرید اسلحه از بهمن کم چیزی نبود. چرا موژانا بایستی برای خودش اسلحه تهیه می‌کرد؟ او که از تصمیم‌ من مبنی بر ترک تکین آگاه بود، پس دیگر اسلحه به چه کارش می‌آمد؟ یک لحظه بر خودم لرزیدم.

” وای خدای من! نکنه قصدش از خرید اون اسلحه فقط تکینه! نکنه می‌خواد به پدر خودش آسیبی بزنه! ”

حق با سعید بود، احتیاط شرط اول عقل بود. من آن روز صبح با یک برنامه‌ی حساب شده همراه سعید به سمت محل کار تکین به راه افتادم. وقتی که رسیدیم ماشین‌ تکین‌ را دیدم که در سمتی از خیابان، روبروی ساختمانی که دفتر محل کارش‌ در آن واقع بود پارک شده بود و اطمینان‌ پیدا کردم‌ که در دفترش است.
طبق آخرین سفارشات سعید از او خداحافظی کردم و از ماشینش پیاده شدم. چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدایم زد:

– ببین مهتا…

به سمتش بازگشتم.

– میگم می‌خوای همراهت بیام؟ نگرانتم، می‌ترسم ناراحتت کنن.

لبخندی زدم و گفتم:

– نه پسرعمو نگرانم نباش. اتفاقی نمی افته .

– پس اگه یه وقت دیدی نیازی به منه خبرم کن.

– خبرت می‌کنم ” آرنولد ” !

خندید و من به سمت ساختمان به راه افتادم. مسیر پلکان را به آرامی به سمت بالا طی کردم و به طبقه ی دوم، درست روبروی در چوب گردوی قهوه‌ای رنگ بزرگ ایستادم. بر خلاف دفعه‌ی قبل که آمده بودم در باز بود. با این حال چند تقه‌ی آرام به در زدم. جوابی نشنیدم، اما بر اثر همان‌ چند ضربه کمی میان در گشوده‌تر شد. از همان شیار باریک نگاهی به داخل انداختم و چیزی دستگیرم‌ نشد پس مجبور شدم با فشار مختصری کمی بیشتر در را بگشایم، تا آن حدی که حالا دیگر می‌توانستم سرم را به سمت داخل داده و مطمئن شوم در آن محوطه و پشت‌ میز منشی هیچ کسی حضور ندارد. به آرامی پایم را داخل گذاشتم و گفتم:

– سلام. کسی اینجا نیست؟
و مستقیم‌ نگاهم به سمت در دفتر تکین دوید. در دفتر کاملا باز بود. صدایی مرموز توجه مرا به سمت دیگر آپارتمان جلب کرد، احتمالا محل آشپزخانه بود. حس کردم صداهایی مبهم از آن سو می‌شنوم. گوشم را تیز کردم و حالا دیگر به وضوح متوجه شدم اشخاصی در آن سمت مشغولند! صدای آه و ناله‌ی زنی افکارم را به هم ریخت. بی‌اختیار با چند قدم سریع خودم را به آن قسمت رساندم. حدسم درست بود. خانم‌ منشی پشتش به من بود، دست‌هایش را روی لبه‌ی میزی گذاشته بود و به خود می‌پیچید و تاپ دو بنده‌اش را تا زیر سینه بالا داده بود. تکین هم آنجا بود…

سوالات متداول

این رمان زیبا به قلم زینب ایلخانی یکی از بهترین نویسندگان رمان نوشته شده است.
این رمان به صورت غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن) می باشد. لطفا توجه داشته باشید تمامی رمان های باغ استور با اجازه کامل نویسنده و به صورت قانونی و حلال قابل دانلود و یا خرید می باشد. لطفا از وب سایت های که اثر نویسنده ها را بدون مجوز قرار می دهند خرید و یا دانلود انجام ندهید.
0 0 رای ها
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فهرست