خانه » رمان » شروق

رمان شروق

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1398

ژانر رمان: 

نوع رمان: رایگان (دانلود از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

1199

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان شروق

رمان شروق درباره دختری کوتاه قامت هست، که با تمام محدودیت هایی که براش وجود داشته درسشو خونده و شغلشو پیدا کرده و تا حدودی موفقیت‌هاشو به دست آورده، شغلی که شروق به اون مشغوله تو وزارت ارشاد موسیقیه، پسری به اسم اردوان برای اینکه چگونه مجوز اهنگا شو بگیره، شروع طرح ریزی نقشه ای میکنه تا وارد زندگی شروق بشه، تا بتونه با سوءاستفاده از شروق به تمایلات شغلی و موفقیت های هنری اش برسه، این نقشه تا جایی بالا میگیره که حتی با شروق نامزد میکنه و شروق از اون باردار بوده که اردوان با دختردایی شروق به اون خیانت می کنم، همزمان با این خیانت دوتا اتفاق ناگوار دیگه در زندگی شروق میوفته و همینطور که عاجز بوده با فردی به نام ادیب کاتب روبرو میشه که ادیب کاتب کسی نبوده جز دایی اردوان که از قضا یک کارگردان و هنرپیشه خیلی معروفی بوده که سر راه شروق قرار میگیره، آشناییت ساده شروق و ادیب منجر به تولد عشقی زیبا و بالنده میشه اما همه چیز به اینجا ختم نمیشه چرا که…

قسمتی از رمان شروق

خودمو به زور کش دادم و دستمو به زنگ تکی خونه ویلایی که توی بالاترین نقطه ی کوهستان استان گلستان بود رسوندم. صدای زنگ سلول های مغزمو تکون داد، شایدم قلبم هنوز آمادگی نداشت!

آماده اینکه به زندگی برگردم اما مجبورم چون من یه تکیه گاهم ، نفسمو دوباره به بیرون فرستادم، من همیشه در برابر احساساتم استوار بودم. من زندگی عادی نداشتم، جلوی تمسخر دیگران با ارامش لبخند زدم انقدر که یه روز همونا بهم میگفتن:” شروق ببخشید!”

جلوی تموم موانعی که به خاطر قد و قامتم پیش روم بود ایستادم، جلوی حرفایی که پشت….

صدای پارس بلند سگ می اومد، بهم دلهره نمی داد چون سگ هارو بیشتر از حیوون های دیگه دوست داشتم. در باز شد، در نیمه باز بود و یه آقایی میون در بود اما سرشو به سمت عقب،یعنی داخل خونه  برگردونده بود و خطاب به افراد داخل ویلا گفت:

-الان میام،  دوساعته یکی پشت دره…

سرشو به سمتم برگردوند، خیلی جوون بود برای اینکه دایی یه پسر بیست و چهار پنج ساله باشه! سرشو که برگردوند اول فقط روبروشو دید و انتظار داشت یکی در راستای دیدش باشه اما کم کم سرش همگام و همراه نگاهش به پایین و سمت من کشیده شد.

اون واقعا ادیب کاتب هست!

همون ادیب کاتب معروف بود…

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست