خانه » رمان » شهر بی فرشته

رمان شهر بی فرشته

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1399

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

1116

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان شهر بی فرشته

شهر بی‌فرشته داستان زنی تنهاست. زنی که بچگی و جوانیش را در پرورشگاه گذرانده و درست وقتی می‌خواهد خوشبختی را با پوست و گوشتش حس کند؛ دست روزگار شوهرش را می‌گیرد. قتل شوهرش موجب می‌شود چشم‌هایش بر افراد اطرافش باز شود.

قسمتی از رمان شهر بی فرشته

“ملیکا! تویی؟ چی شده؟”
اصواتی از حنجره‌اش خارج شد که مفهومی نداشت. صدای نگران مرد پشت خط و نگاهش به در اتاق، وادارش کرد به خود فشار آورد.
“آرش…..بیا”
“آرش چی‌شده؟ گوشی رو بهش بده!”
عصبانی از نفهمیدن مرد و نچرخیدن زبانش، جیغ کشید. دو جیغ بلند و تیز! جیغی از دل سوخته و ناتوانی‌اش!
مرد پشت خط اصرار داشت بداند چه اتفاقی افتاده است. چنگی به موهایش زد و محکم کشید. شاید درد جسمانی زبانش را به کار می‌انداخت.
“بیا…..آرش زخمی افتاده”
تلفن را انداخت و با هر دو دست موهایش را کشید و بلند زاری کرد. دوباره به اتاق رفت و بلند آرش را صدا زد.

از کنار پاها رد شد و بالای سر آرش به زحمت خودش را بین تخت و دیوار جا داد. آرام سر آرش را بلند کرد و روی پایش نهاد.

چهره‌ی مردانه‌اش زیر خون پیدا نبود. مویه‌کنان صدایش زد. با پر شالش سعی کرد خون‌ها را تمیز کند.

اشک‌هایش روی صورت مرد زخمی می‌چکید. فکر کرد باید کاری کند اما چه کاری نمی‌دانست. سر را آرام روی زمین گذاشت و تلوتلوخوران از اتاق بیرون رفت. ردی از جای پاهایش بر سنگ سفید براق ماند.
به فکرش رسید به کوچه برود و کسی را برای کمک پیدا کند. دو سه پله مانده پایش پیچ خورد و افتاد.

لنگان بلند شد و راه افتاد. از ساختمان که بیرون رفت، در حیاط باز شد و احمد و پرسنل اورژانس وارد شدند.
با فریاد و گریه خواست عجله کنند. به حیرت در چهره‌ها توجه نکرد. خوشحال شد که بدون حرف اضافه همه دویدند. پایین پله‌ها ایستاد و اتاق را نشان داد. احمد دستش را گرفت و با تحکم گفت:
“همین جا بمون”

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست