خانه » رمان » شوک شیرین

رمان شوک شیرین

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1400

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان شوک شیرین

دو تجاوز در یک شب و سرنوشتی که بعد از آن با حضور خان بختیاری رقم میخورد.
دلوان دختری از تبار کورد که درست شب ازدواج_اجباریش با خان یار احمدی فرار میکند و به خانه ی خان بختیاری پناه میبرد اما آنجا با حضور هیرمان، خانزاده ی پر ابهت بختیاری، بزرگترین اتفاق زندگی او رقم میخورد.

داستانی بر اساس واقعیت دو قوم …

قسمتی از رمان شوک شیرین

روستای گوهران-سال1396

دستم می‌لرزید و چشمانم دو دو می‌زد. مقابل من مردی نشسته بود که این طایفه، برای آینده‌ی من انتخاب کرده بودند.

مردی که از دایی اردلان با همین ابهت و اخم و نگاه مغرور، اجازه خواسته بود تا با من چند دقیقه‌ای را تنها صحبت کند.

صحبتی که در این دیار، اصلا قبل از ازدواج مرسوم نبود و فقط طبق نظر بزرگترها باید به پای سفره‌ی عقد می‌نشستیم و بله را آرام و محجوب و هرچند بی‌میل می‌گفتیم.

_حکماً برات از زندگی با من گفتن…تو هم قطعا می‌دونی که من یه مرد زن مُرده‌ام که هیچ ورثه‌ای نداشته…

سرم گیج می‌رفت. راست می‌گفت تمامش را برایم گفته بودند. از تمام محاسن و معایب این مرد بد اخم گفته بودند و من هزار بار آرزوی مرگ کرده بودم.

_من با شرایطت کنار میام…این راز هم بین من و دایی آقات، مرد و مردونه می‌مونه…پس خیالت از این جهت راحت…فقط تو هم با شرایط من کنار میای…

می‌دانستم که رنگ پریده‌ام نشانه‌ی بدیست. می‌دانستم که حال و روزم از من به جای یک دختر قوی یک دختر رنجور ترسیده می‌سازد ولی واقعا جز این نبود.

من ترسیده بودم. من از این دنیایی که در این بیست و پنج سال برایم ساخته شده بود ترسیده بودم.

من از این زندگی که از اولش به جرم دختر “اورهان آتاگل” بودن هرچند با دنیایی از ارث و میراث ساخته شده بود، همیشه محکوم به آزار و اذیت از همجنس و غیر همجنس بودم، ترسیده بودم.

من از این مردی که با غرور و تکبر به خاطر بلایی که در شانزده سالگی به سرم آوار شده بود، منت بر سرم می‌گذاشت و برای خریدن آبرویم پیش‌قدم شده بود ترسیده بودم.

_دیگه خانم معلمی تمام می‌شه…تو داری زن پسر بزرگ طایفه‌ی یار احمدی می‌شی…طایفه‌ای که زنش بزرگ زنان محسوب می‌شه و وظیفش تربیت بچه‌های مردشه…نه چیزی کمتر نه چیزی بیشتر…

دستان یخ زده‌ام را به زیر چادرم کشیدم و محکم به هم فشردم. وای کهربا وای…وای به تو که اینطور مرا رسوای عالم کردی. وای به روزی که در افکار ابلهانه و کودکانه‌ام تو را محرم رازم دیدم.

 

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست