خانه » رمان » فصل انتظار

رمان فصل انتظار

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

ژانر رمان: 

نوع رمان: رایگان (دانلود از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

1

قیمت نسخه چاپی

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان فصل انتظار

نوا بخاطر هزینه عمل پدرش به محرمیت حامی پسر سرطانی خانواده ملکان در میاد …بعد مرگ حامی ..نوا می فهمه بارداره ..و حامد ملکان وارث بزرگ ملکان ها که هیچ جوره نمی خواد قبول کنه این بچه از برادر مرده اش …و داستان از جایی شروع می شه که نوا پا به خونه ملکان ها می زاره …

قسمتی از رمان فصل انتظار

مقابل در قهوه ای بزرگ خونه ایستاده بودم…
پرچم های سیاه هنوز بعد دوماه از روی در دیوار این خونه برداشته نشده بود…
قلبم فشرده شد .. درست مثل کاغذ توی دستم…
دوباره کاغذ آزمایشگاه نگاه کردم…
برای خودمم سخت باورش …چطور این بدبخت ها می خوان باور کنن…
دوباره کاغذ مچاله کردم و ته کیفم انداختم…
ته دلم آشوب بود …مایع تلخ مزه ای تا ته گلوم بالا آمد…
پشت درخت کنار حصار خونه عق زدم …دلم بهم پیچید…
از این همه ناتوانی خودم حالم بد بود …باید چکار می کردم …به خونواده ملکان میگفتم من از پسر مرده اشون حامله ام…
وای ….وای…
باید چکار میکردم … شاید باید به حرف لیلی گوش میکردم قبل اینکه کسی بفهمه از شرش خلاص می شدم…
دوباره خم شدم عق زدم …از استرس دست هام می لرزید…
در پارکینگ باز شد…
ماشین سیاه رنگ و غولپیکر حامد بیرون آمد …هنوز هم سیاه پوشیده بود. …ریش پرفسوریش با ته ریش اش روی صورتش
ادغام شده بود …چشم های قهوه ای درشتش با اون اخم های همیشگیش پشت عینک ری بند پنهان شده بود…
پیشانیش بلندتر دیده میشد بخاطر ریختن موهای جلوش …حالا کنار شقیقه هاشو میدیم که سفید شده …مرگ غیر باور حامی همه
رو از پا در آورد…
اون حواسش نبود و من پشت شمشاد های پرچین ایستاده بودم به منفور ترین آدم زندگیم زل زده بودم …اگه اون نبود شاید این
همه ترس بی دلیل بود…
ماشین پیچید به جهت مخالف و سرعت گرفت…
دستم روی زنگ لرزید و آخر زنگ فشار داد…
صدای شکوه جون شنیدم
_سلام مادر تویی بیا بالا…
در با صدای تیکی باز شد.
داخل آسانسور شدم …اینه آسانسور صورت ام رنگ پریده تر نشون میداد…
شال نخی مشکی روی موهام بود موهای که تا نصفه بلوطی رنگ بود …پانچ مشکی بلندم لاغر تر نشون میداد…نگاهی به
کفش های ساده مشکیم انداختم …من هیچوقت هیچ سنخیتی با این خانواده نداشتم…
دست روی شکمم گذاشتم …چطور می تونستم بگم از حامی حامله ام… چطور…

رمان های مشابه

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست