خانه » رمان » فصل دیوونگی

رمان فصل دیوونگی

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1397

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

204

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان فصل دیوونگی

در مورد دختریه که بعد از طلاقش مجبور به ازدواج با برادر شوهرش می شه….

قسمتی از رمان فصل دیوونگی

آخرین پله محضر رو که پایین اومدم یه لحظه مکث کردم،حس میکردم قرار بوده کاری انجام بدم اما یادم نمیومد . . .

با صدا زدن اسمم به عقب برگشتم.نمیدونم با چه رویی به اسم صدام میزد. ده دقیقه ای بود که با این آقا صنمی نداشتم.
. پرتو –
با اخم برگشتم و گفتم: خانم رضایی. .از این لحظه به بعد با اسم کوچیک صدام بزنی عواقبش گردن خودته . . .
به عادت همیشه ابرویی بالا انداخت وگفت:
– خانم رضایی هر وقت خواستی میتونی بیای وسایلتو جمع کنی
خواستم بی تفاوت از کنارش رد بشم که باز گفت : فقط سعی کن وقتی باشه که من سر کار نباشم
پوزخندی زدم و گفتم :شما مدت هاست سر کاری آقای طاهری
از کنارش رد شدم.برادرش کنار ماشین ایستاده بود.

به عنوان شاهد اومده بود.بی توجه به او برای اولین تاکسی دست بلند کردم و سوار شدم.
آدرس رو دادم به راننده و چشم هام رو بستم … هرچند تصمیم نداشتم به مسائل اتفاق افتاده فکر کنم اما واقعا نمی شد. . .
سه سال از بهترین روزهای جوانی ام . . .
– رسیدیم خانم
با دقت به اطراف نگاه کردم، جلوی خونه بودم پول رو دادم و پیاده شدم .
در رو که باز کردم پونه به استقبالم اومد، در آغوشم کشید و با مهر کنار گوشم لب زد بهتر ،نبینم غصه بخوری ها.خلایق هر چه لایق لیاقتت رو نداشت.
لبخندی زدم. پونه همیشه شاد با جدیت داشت با من ابراز همدردی میکرد.

به طرف اتاق رفتم و گفتم :پونه یه کم میخوام استراحت کنم .
تا ته موضوع رو فهمید. مامان داخل اتاق خودش داشت نماز می خواند. سلام که داد به طرفش رفتم. آهسته گونه اش رو بوسیدم
– برا منم دعا کن. . . . . باشه مامان؟
لبخندی زد
-تمام دعاهای من و پدرت برا شما دو تاست .

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست