خانه » رمان » فصل پرنیان

رمان فصل پرنیان

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

ژانر رمان: 

نوع رمان: چاپ شده (خرید از وب سایت)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان فصل پرنیان

روژان از گذشته ی تلخش فرار کرده و حالا بعد از سالها خواهرزاده اش پرنیان که بخاطر فوت پدر و مادرش از بچگی کنار او بزرگ شده است

با شنیدن گذشته ی او برای گرفتن حق روژان راهی شمال می شود تا روژان را به گمشده اش برساند و دست ادم هایی را که آزارش داده اند رو کند.

داستانی در مورد حق خوری ها و دشمنی و کینه، و افراد متضرری که سعی می کنند حق خود را بستانند.

 

قسمتی از رمان فصل پرنیان

– ترسوندیم

با گفتن همین کلمه روی زانوهایم خم‌ می شوم تا خرده های شکسته ی لیوان را جمع کنم.

– با دست برندار، خطرناکه

کیانوش سمت ظرفشویی می رود و با جارو و خاک انداز برمی گردد.

کنارم می نشیند و تکه های شکسته را جمع می کند‌ و با مکث می پرسد:

– چرا بیداری؟

– تشنه م شده بود

این تنها جوابی بود که آن لحظه به ذهنم می رسد. نمیگویم که از آمدن پسر عمویت ترسیده ام. از اینکه نقشش در زندگی من پر رنگ شود. هراس دارم. از روجا شنیده بودم فرزاد گاهی که با او ربه رو می شود نگاه های سنگینی نثارش می کند. اما او توجه ای نشان نمی دهد و کمتر از خانه بیرون می آید.

حضور دوباره ی فرزاد می تواند یک زنگ خطر بزرگ باشد.

دست کیانوش روی شانه ام‌ می نشیند.

– چرا هنوز اینجا نشستی؟ پاشو بریم بخوابیم

بلند می شوم و چشم به او می دوزم:

– تو چرا بیدار شدی؟

– دیدم نیستی نگران شدم

تنها به لبخندی کوتاه اکتفا می کنم.

چند قدم به جلو برمی دارد که دوباره سمتم می چرخد و گره ی ابروهایش به هم نزدیک می شود.

– تو واقعا خوبی روژان؟

– آره

کیانوش بی توجه به جوابم جلو می اید و دست روی پیشانی ام می گذارد.

– تب داری که

– نه، خوبم

نمی خواهم دلواپسش کنم. از آشپزخانه بیرون می آیم و راهم را سمت اتاق کج می کنم.

– می خوای ببرمت دکتر؟

برمی گردم سمتش و سعی می کنم خودم را عادی نشان بدهم.

– گفتم که خوبم نگران نباش. تب نیست…هوا گرمه

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست