خانه » رمان » قشاع

رمان قشاع

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

ژانر رمان: 

نوع رمان: رایگان (دانلود از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

832

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان قشاع

مقدمه رمان قشاع :

من و تو اجتماع هم نبودیم … چه رسد به اشتراک!
فرد هم نبودیم … چه رسد به زوج!
هیچ بودیم… نه جفت.
اما….
پشت ستون اجبار تو را دیدم
در پرتوی نفس بریده ی عادت
زیر سایه ی ارزوی تکامل
در اغوش بی عشقی
در پناه سقفی از جنس عهدی مقدس
که نمیشد شکست
پیوند خوردیم.
اشتراک من و تو تنها زندگی است … زندگی!!!

.

قسمتی از رمان قشاع

-وقتی تو شرایط بد قرار می گیرم تازه داشته هام برام هویدا می شه..
امیرعباس لبخندی بهم زد و گفت:
امیرعباس-پس دیر کردن من اونقدر ها هم بد نبود..
آروم با مشتم زدم به شونه اش و اخم کردم و با کمی بغض گفتم:
-خیلی هم بد بود قلبم ایستاد..
امیرعباس منو تو آغوشش کشید و گفت:
امیرعباس-ببخشید کارم طول کشید..
-تلفنت در دسترس نبود!
امیرعباس-خارج از محوطه ی آنتن دهی بودم..بریم داخل یخ کردی!
در خونه رو باز کردیم و عرشیا با شیطنت گفت:
عرشیا-ما مزاحمیم بریم حداقل تو راهرو زابراه نشید! «امیرعباس آروم خندید و با اخم به عرشیا نگاه کردم و عرشیا با امیرعباس دست داد و گفت»

بچه هاتُ با ما تنها می ذاری یه فکری هم به حال اعصاب ما بکن داداش من..
-عرشیا می زنمت ها!
عرشیا-اون از کوچیکه که همش گریه این هم از بزرگه که همش از پنجره آویزون می شد و غرغر می کرد..!
با پا زدم به ساق پای عرشیا و امیرعباس منو کشید عقب خندید و هدی اومد جلو سلام کرد و امیرعباس گفت:
امیرعباس-خب پس تنها نبودی که بترسی..!
-من که نگفتم از تنهائی ترسیدم!!
عرشیا-باز ترسید؟!باید یه فکری به حال ترس های تو بکنیم هونیا..
-تو به حال خودت فکر کن،که همش به آدم گیر می دی..
عرشیا-بیا برو شامُ بیار مردیم از گرسنگی!
امیرعباس-گل پسر من کجاست؟صداش نمی آد دلم یه ذره شده براش..
من و هدی بهم نگاه کردیم و آروم تر گفتم:
-تو اتاق خوابیده..

.

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست