خانه » رمان » قلب بدون خانه

رمان قلب بدون خانه

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1398

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

615

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان قلب بدون خانه

وقتی کلید را در قفل می چرخاند، صدای نحسش را از زیر طاقی خانه ی همسایه شنید.
-جوون…..کجا با این عجله؟…..کسی خونتون نیست…..بیام باهم یه چایی بخوریم؟ به هر حال که چایی رو باید برام بیاری…..حالا چه تنها چه با بزرگترا….
خنده و صدایش کافی بود تا بدن لیلا از ترس سرد و بی حس گردد. دستش بی جان قدرت چرخاندن کلید را در قفل نداشت. اکبر نزدیکتر شد و از پشت خود را مماس دختر کرد.
لیلا خشمگین از ناتوانیش خود را به در چسباند و تلاش کرد کلید را بچرخاند…

قسمتی از رمان قلب بدون خانه

در کافی شاپ را باز کرد و وارد شد.صدای زنگوله در فضا پیچید. بعد از چند روز هنوز به این صدا عادت نکرده بود و چشمش به دنبال منبع صدا گشت. چند میله ی فلزی که از صفحه ای با ارتفاع مختلف آویزان بود.
با چشم میزی را که در این چند روز میزبانش بود را پیدا و خالی بودنش کمی گره ابرویش را شل کرد. میزی دو نفره در گوشه ی سالن که به پنجره چسبیده بود و دید کاملی از خیابان در اختیار می گذاشت.
مستقیم به طرف میز رفت و کیفش را روی میز گذاشت و نشست. بسته ی سیگار و فندکش را از کیف بیرون آورد و یکی را روشن نمود و بسته و فندک را روی میز گذاشت. خیره به بیرون کام عمیقی گرفت و دود را در ریه نگه داشت و آرام از بینی بیرون داد. انگار می خواست حداکثر استفاده را ببرد.
نزدیک شدن پسر جوان را حس نکرد و فقط دستی را دید که زیر سیگاری را مقابلش نهاد. بی حرف سری به نشانه ی تشکر تکان داد.

-چیزی میل دارید براتون بیارم.
نگاهش را در صورت پسر چرخاند. جوان خوش قیافه ای بود. می دانست گارسون نیست، لباس فرم نپوشیده و اکثراً یا پشت صندوق و یا در حال رفت و آمد به اتاق مدیریت دیده بودش.
-شما سفارش می گیرید؟
-اشکالی داره؟
شانه ای بالا انداخت.
-یه اسپرسو لطفا ً!
-چیزی دیگه؟
-مرسی!
دور شدن پسر را از نظر گذراند و دوباره به بیرون خیره شد.
پسر سفارش را به باریستا منتقل کرد و کنار پسر جوانی که پشت صندوق نشسته بود، ایستاد و به حالت پچ پچ گفت:
-لامصب یه طوری سیگار می کشه که آدم مورمورش میشه!
-خب بابا بی جنبه!
-به جون رامی خیلی کنجکاوم بفهمم چیکاره اس و از کجا اینجا رو پیدا کرده.
-به تو چه؟ اینم یه مشتری مثل بقیه ….هر چند توجه منم جلب کرده!

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست