خانه » رمان » رمان رایگان » قلب من برای تو
Share on twitter
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on pinterest

رمان قلب من برای تو

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1400

ژانر رمان: 

نوع رمان: رایگان (دانلود از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان قلب من برای تو

من امیرحافظ پسر یکی از کارخونه دارهای بزرگ بر سر دو_راهی بدی ماندم!!!!!
دو راهی که عشقم را ازم گرفت و مرا وارد زندگی جدید و پردردسری کرد که بخاطر حفظ ناموسم دستم به خون آلوده شد!!!!
حالا نه راه پس دارم نه پیش!!!!!

قسمتی از رمان قلب من برای تو

پشت میز اتاق بازپرسی تن بی رمقم رو به صندلی بی جان تکیه دادم.نگاه خیره وکیلم روی صورت داغان و رنگ پریده ام جاخوش کرده بود.
-نمی خوای حرفی بزنی؟
اونروز هم مثل روزهای دیگه ای که میون چاردیواری زندان حبس می کشیدم برام خوش نبود. از اون روزهای بی رنگ و بی انگیزگی بود که بارها مزه گسش رو چشیده بودم.
مردی که روبروم نشسته بود و ازم اصرار داشت حرف بزنم رو برای دومین بار توی عمرم می دیدم.
صداش رو صاف کرد و با بررسی دفتر و ورقه های جلوی دستش لب زد:
-یه چیزایی ازت می دونم…آقای امیرحافظ دانشوربیست و هفت ساله.لیسانس حسابداری!…که به جرم قتل برادر زنت اینجایی.
آره! داشت حقیقت رو می گفت.
روی میز خم شد و سرش رو نزدیکم که کرد آروم پچ زد:
-ببین امیرحافظ ما وقت زیادی نداریم…با احترام ویژه ای که برای خونواده همسرت قائلم موکلت شدم که بتونم تبرئه ات کنم و طناب دار رو از دور گردنت بندازم پایین…پس قبل از اینکه دیر بشه حرف بزن.
نگاه یخ بسته ام رو بالا آوردم وصدای خش دارم رو از ته گلوم بیرون فرستادم:
-باید چی بگم؟
-از خودت بگو از خونواده ات…از اینکه چرا با مستانه ازدواج کردی؟
بازهم به سمتم خم شد و زیر چشمی ماموری که دم دراتاق ایستاده بود و نگهبانی می داد روبا نگاهش پایید :
-عاشقش بودی؟
-می خوام از چندسال پیش بگم…از اونروزایی که زندگی واسم رنگ دیگه ای داشت.
خند ه ای از سر شوق کرد.
-اوکی…شروع کن.
به صندلیش تکیه داد و برای شنیدن حرفهای من تماما گوش شد.
-پدرم ‘مهران دانشور’ چندسال مدیر یه کارخونه صنایع غذایی بود، تااینکه به خاطر بالا آوردن بدهی زیاد، هر بار چند دونگ از کارخانه رو فروخت و همه چی رو از دست داد…یکی از شریکاش با فوت و فن همه چیو از چنگ بابام دراورد و بعدش هم از طرف وزارت بهداشت، به خاطر درجه یک نبودن مواد خوراکی، کلا کارخونه تعطیل شد. اونروزا وضع زندگیمون خیلی بهم ریخته شد.
-پدرت دو همسر داره درسته؟
مکث کوتاهی کردم.
– بله…پدرم دوتا زن داره….مامان مهتاب زن اول پدره. یه پسر داره که چهارسال از من بزرگتره. ‘دانیال’. مهندسی خونده و هیچوقت نیومد تو کارخونه پیش من وبابا!!! خودش با یکی دوتا از دوستاش شرکت زد و مشغول به کاره. از بچگی زیاد میونه امون باهم خوب نبود، البته بیشتر دانیال به من حسودی میکرد و ِالا من کاریش نداشتم. زن دوم بابام، مادر خودمه ‘سیمین مشفقی’ .مادرم حساس اما قویه، زنیه که همیشه خودش گلیم خودش و از آب میکشه بیرون. همیشه کنار بابا بود وتوی کارخونه و کارا کمکش میکرد. خودش هم مدیریت بازرگانی خونده و راجع به آشنایش با پدر، میگفت که توی دانشگاه با هم آشنا شدن.
بازهم مکث کردم.با تردید لب زدم:
-نمیدونم گفتن این حرفا لازمه؟
-از گذشته ات هرچی هست رو بگو.
-مثلا؟
-خب شاید از لابلای حرفات بتونم یه سرنخ بیرون بکشم…می شنوم…الباقیشو بگو.
نفسم رو بیرون دادم.
-بابام به خواست خونواده اش با مهتاب ازدواج میکنه و بعد میره دانشگاه، اونجا با سیمین آشنا میشه، چندسال دوسش داره ولی پاپیش نمیزاره چون زن داشته، ولی واقعیتش این بوده که بابا اینبار عاشق سیمین شده!! بعد از اتمام درسش، هم مخفیانه باهاش ازدواج میکنه. البته بعد از بدنیا اومدن دانیال، مهتاب از همه چی باخبر میشه و یه مدتم خونه رو ترک میکنه، اما با پادرمیونی بزرگترا همه چی درست میشه و بابا میگه میخوام هر دو زنم رو داشته باشم.
جدا از هم زندگی میکردن ولی بازم بابا هوای هر دو رو داشت، وضع بابا خوب بود، گرچه مهتاب و سیمین هیچوقت باهم حرف نمیزدن و به قولی سایه همدیگرو با تیر میزدن اما، همه چی سرجاش بود تا این چندسال گذشته!!
من هیچوقت از مهتاب بدم نمی اومد، همیشه مامان صداش کردم، گرچه سیمین خیلی از این قضیه خوشش نمیاد ولی خب من کاری به کار رابطه اونا نداشتم…از بچگی همیشه میرفتم خونشون ومهتابم با من رابطه بدی نداشت.
-نهال برادرزاده مهتابه؟
هاج و واج نگاهش کردم. این که همه چیو می دونه!
-شما که همه فک فامیل منو می شناسین؟!
لبخندی کنج لبش نشست.
-یه وکیل زِبردست همه تحقیقاتشو انجام میده.
ساکت شدم و نگاهم روی گوشه ای از میز فرود اومد.
-از نهال بگو…
نهال…
صدای قلبم بلند شد…
نهال برادرزاده مهتابه؛ از بچگی همیشه می اومد خونه عمه مهتابش و میدیدمش، ازش خوشم می اومد و عطش این دوست داشتن تو دوران نوجوانی به اوج خودش رسید، همیشه دوست داشتم برم خونه مهتاب و به این بهانه نهال رو ببینم، پدرش رو دایی صدا میزدم و همین امرم باعث کدورت بیشتر دانیال نسبت به من شده بود ووقتی بچه تربودیم میگفت به چه حقی دایی منو میبری واسه خودت،برو یه دایی واسه خودت بخر….ههه!!!!
ولی واقعیتش سیمین هیچ کس و کاری نداشت، یه پدر پیر داشت که اونم همون اوایل ازدواج با مهران، از دستش داده بود. پدر نهال یه مرد جاافتاده وفرهنگیه، اعتقادات خاص خودشو داره، قاضی دادگستریه و مادرشم کارمند آموزش وپرورشه. یه برادر از خودش کوچکتر به اسم نوید داره که توی راهنمایی درس میخونه. خونواده صمیمی هستن و همیشه به مهتاب سرمیزنن. ولی پدر نهال از بابام خیلی خوشش نمیاد، هیچوقت باهم نساختن و به قول معروف آبشون تو یه جوب نرفته و همین موضوع هم باعث شده بود که با من رابطه خوبی نداشته باشن. منم از پدر نهال یه جورایی می ترسیدم، ترس از اینکه قبولم نداشتن و همیشه خودمو به زور توی جمعشون جا میدادم !!!
صدای وکیلم که بلند شد ذهن شلوغم رو آروم کردم.
-تو که عاشق نهال بودی! چرا رفتی سراغ مستانه؟!
شقیقه هام رو با هر دو دستم گرفتم و محکم فشار دادم…این درد مزمن چی بود؟نهال…

سوالات متداول

این رمان زیبا به قلم بهار سلطانی یکی از بهترین نویسندگان رمان نوشته شده است.
این رمان به صورت رایگان (دانلود از اپلیکیشن) می باشد. لطفا توجه داشته باشید تمامی رمان های باغ استور با اجازه کامل نویسنده و به صورت قانونی و حلال قابل دانلود و یا خرید می باشد. لطفا از وب سایت های که اثر نویسنده ها را بدون مجوز قرار می دهند خرید و یا دانلود انجام ندهید.
0 0 رای ها
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فهرست