خانه » رمان » مقلوب

رمان مقلوب

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1399

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

2303

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان مقلوب

زندگی دیار همراه تنها برادرش سپری می‌شه، اما طی حادثه‌ای اون رو از دست می‌ده. با این اتفاق، دیار سر راه گرشا، رییس کارخانه‌ی محل کار برادرش و مورد حمایت اون قرار می‌‌گیره. وقتی جوانه‌های احساس بین این دو نفر شروع به خودنمایی می‌کنن، راز بزرگی برملا می‌شه، حقیقتی که گرشا، ناخواسته، اون رو از دیار پنهان نگه داشته. دیار تصمیم به ترک این عشق می‌گیره، غافل از اینکه…

*

مقدمه:
همیشه
از دست دادن‌ها،
تموم شدن‌ها،
نرسیدن‌ها،
گم شدن‌ها…
همه مال ما بوده.
اونا هیچی از دست نمی‌دن
چیزی براشون تمومی نداره
به هرچی که بخوان می‌رسن…
و حتی توی هیچ راهی گم نمی‌شن؛
اونا حتی گم‌شده هم ندارن.
اینجا…
توی این شهر…

دانلود رمان مقلوب
یه عده همیشه بالان… بالای بالا…
یه عده هم همیشه پایین.
البته یه راهی هم هست… یه راه یه طرفه از پایین به بالا…
یه سربالایی با شیب تند نود درجه…
قائمِ قائم…
اما هرکی رفت بالا دیگه نتونست…
نه که نتونه… دیگه نخواست که برگرده پایین.
انگار ما توی یه دنیای دیگه هستیم… اونا هم توی یه دنیای دیگه… یه دنیای فانی… درست همین پایین… با یه نگاه عجیب و مُرده به اون بالا…
همیشه فکر می‌کنم اگه یکی برسه اون بالا…
اگه من برسم اون بالا…
ته دنیام چه شکلی چی می‌شه.

قسمتی از رمان مقلوب

هرچه به سمت انتهای راهرو قدم برمی‌داشتم تمامی نداشت. ته آن راهروی خلوت، سکوتی به رنگ مرگ پرواز می‌کرد. دو در به هم چسبیده، با یک علامت بزرگ ورود ممنوع که بدقوارگی‌اش بدجور توی چشمم می‌زد روبه‌رویم قرار داشت.
اصلاً من اینجا چه کار می‌کردم؟ سکوت راهرو با صدای زنی که پشت بلندگو تند و شتاب‌زده چیزی می‌گفت که مغز ارور داده‌ی من معنی‌اش را نمی‌فهمید، شکست و بلافاصله چند زن و مرد سفیدپوش و سورمه‌ای پوش از کنارم رد شدند. حتی یکی دو نفرشان به من تنه زدند، بس که حضورم آن جا ناملموس بود و به آن فضا نمی‌آمد.
همه‌شان از بین دو لنگه در انتهای راهرو رد شدند و باز همه‌جا ساکت شد.
بالاخره رسیدم. دستم را روی شیشه‌ی مات گذاشتم، شاید کسی دلش به حال من هم بسوزد و در را برایم باز کند.
برای منی که آن لحظه فقط دلم می‌خواست یک  نفر، از پشت آن در بیرون بیاید و بگوید«برای چه اینجایی؟» یا «کسی که به دنبالش آمدی حالش خوب است». بگوید حال آن مریضی که خوابیده روی یکی از تخت‌های سفت و بدقواره‌ی آن بخش، خوب شده، چشم‌هایش را باز کرده و تا چند ساعت دیگر مرخص خواهد شد.
0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست