خانه » رمان » اجتماعی » ملکه ی صوری
Share on twitter
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on pinterest

رمان ملکه ی صوری

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1400

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان ملکه ی صوری

در فصل اول رمان ملکه صوری می خوندید که ملکا برای جور کردن پولِ عمل مرتضی مجبور میشه در عووض گرفتن پول نقشِ عشقِ آراد رو بازی کنه ودر پی حوادثی که در پایان فصل اول میوفته آراد و ملکا از هم جدا میشن…
و حالا بعد ۳سال مقابل هم قرار میگیرند.
این در حالیه که آراد به عشقِ سابق خودش برگشته و ملکا هم بی خبر از حقیقتی که ۳سال ازش پنهون مونده…
رمان پُر از فرازو نشیبی که ضرر نمیکنید اگه دنبال کنید.

قسمتی از رمان ملکه ی صوری

زیاد از گاراژ فاصله نداشتم.
زود رسیدم تا برسم خدا خدا میکردم علی باز هم چاخان کرده باشه اما با دیدن صحنه ی رو به روم دنیا روی سرم آوار شد.
ون بزرگ نیروی انتظامی که جلوی در گاراژ پارک بود. چند ماموری که جلوی در بودن بچه ها رو یکی یکی به داخل ون راهنمایی می کردند..
نگاهم چرخید شریف رو دستبند زنان از گاراژ بیرون آوردن.
با قدم های آروم و بی جون جلو رفت.
-اینجا چه خبره؟
زنی که پُشتش بهم بود برگشت.
با دیدنم سریع گفت:
-ملکا خانوم شما هستید؟
نگاهم رو از بچه ها گرفتم.
-آره شما کی هستید!چرا دارن بچه ها رو میبرن.
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت نگاهی که میگفت “این که سوال کردن”نداره.
اما نگفت و برعکس لبخندی زد.
-ژاله شمس هستم مسئول پروشگاه بهشت.
این رو گفت و به سمت آقایی که گویی همکارش بود گفت:
-آقای الهایی همه ی بچه ها رو سوار شدند؟ برگه ی که از دادگاه گرفتیم رو که همراهتون هست.
-بله خانوم شمس، همه چیز طبق برنامه پیش رفت با جناب سرگرد هم هماهنگ شد میشه بچه ها رو همین الان یک راست ببریم بهشت..
لبخند رضایت بخشی زد و به سمتم برگشت.
-بریم عزیزم؟
گیج و منگ نگاهش می کردم.
هنوز هیچی نفهمیده بودم! من فقط نیم ساعت نبودم توی این نیم ساعت چه اتفاقی افتاده بود؟
اینا از کجا اومده بودند؟
با صدای مهیبی که بلند شد سر چرخوندم‌ لودری رودیدم که در حال ویران کردن گاراژ بود.
-بیا ملکا جاان..
دستم کشیده شد و بی اینکه بدونم چه اتفاقی افتاده دنبال خانومی که خودش رو مدیر پروشگاه معرفی کرده بود کشیده شدم..
لحظه ی آخر قبل سوار شدن ماشین مدل اروندی که شباهت عجیبی به ماشین آراد داشت از کنارم رد شد.
نگاهم دنبال ماشین کشیده شد اما در آخر موفق به دیدن صاحب ماشین نشدم.
تلخندی زدم چه احمقانه در این گیر و دار آراد بی معرفت یادم اومده بود.
با هول آرامی که ژاله شمس بهم داد مجبوراً سوار ماشین شدم.
همراهم سوار شد ماشین حرکت کرد.
سر چرخوندم نگاه آخری به گاراژی که حالا خراب تر از قبل شده بود انداختم.
بی طاقت برگشتم‌و آروم گفتم:
-میشه به من بگید چیشد خانوم شمس!
به آرومی سر چرخوند و به نشونه ی همدردی دستش رو روی دستم گذاشت.
-برات میگم عزیزم صبر کن برسیم پرورشگاه..
به ناچار سکوت کردم از پنجره به بیرون خیره شدم.
ماشین در حال حرکت بود.
از خیابون ها یکی یکی عبور می کرد و هر لحظه مسیرش از گاراژدور و دور تر میشد.
آروم چشم بستم‌
ته دلم به طرز عجیبی آروم بود یه آرامشی که باعث میشد از چیزی نترسم..
نگاهم رو به ون رو به رو که بچه ها داخلش بودند دوختم یعنی اونا هم حالشون مثل حالِ الان من بود یا دل نگران و ترسیده بودن؟
با توقف ماشین صدای پر انرژی ژاله توی گوشم‌پبچید:
-رسیدیم.‌. اونم بهشتِ ما.
سر چرخوندم در سه لنگه صورت رنگی که بالاش تابلو بزرگی زده بود که روش نوشته بود “پروشگاه بهشت”
بی اختیار دستم سمته دستگیره رفت در رو باز کردم و پیاده شدم.
نگاهم روی نوشته زووم بود.
بی اختیار لبخندی روی لبم نشست و آرامش ته دلم بیشتر از قبل شد..
اما برای لحظه یی از اتفاقات قبل و بعدی که قرار بود بیوفته نگرانی در صورتم دوید.
قرارِ چی بشه؟

سوالات متداول

این رمان زیبا به قلم راضیه درویش زاده یکی از بهترین نویسندگان رمان نوشته شده است.
این رمان به صورت غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن) می باشد. لطفا توجه داشته باشید تمامی رمان های باغ استور با اجازه کامل نویسنده و به صورت قانونی و حلال قابل دانلود و یا خرید می باشد. لطفا از وب سایت های که اثر نویسنده ها را بدون مجوز قرار می دهند خرید و یا دانلود انجام ندهید.
0 0 رای ها
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فهرست