خانه » رمان » رمان رایگان » من عشق را سروده ام
Share on twitter
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on pinterest

رمان من عشق را سروده ام

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1397

ژانر رمان: 

نوع رمان: رایگان (دانلود از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

919

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان من عشق را سروده ام

مهشاد و کیوان از دو خانواده با دو فرهنگ متفاوت با هم دوست هستند و وقتی بدون اطلاع خانواده با هم بودن تصادف سختی می نمایند که مهشاد به شدت آسیب می بیند
این تصادف باعث می شود خانواده ها همدیگر را ببینند .برادر کیوان با دید منفی نسبت به مهشاد و خواهرش سعی دارد به عناوین مختلف این تصادف را معلول بی بند و باری دختر معرفی کند و از همان ابتدا با خواهر مهشاد درگیری لفظی دارد اما در ادامه نظرش تغییر می نماید…

قسمتی از رمان من عشق را سروده ام

جلوی ِ در ِ بیمارستان از آژانس پیاده شد.از درون ِ کیفش چند ده تومانی را درآورد و به راننده داد و به سرعت از ماشین خارج شد و به طرف بیمارستان از عرض ِ خیابان گذشت.فریادهای راننده را ازپشت ِ سر مبنی بر زیاد بودن ِ پول را نشنیده گرفت.
جلوی درب ایستاد که چشم ِ الکترونیک ِ در تشخیص بدهد و باز بشود،درب کُند بود و او کلافه!درب که باز شد دوید…..از وقتی از بیمارستان زنگ زده بودند ،احساس می کرد که با دویدن زودتر به مقصد می رسد حتی درماشین هم همین حس را داشت که «کاش می شد تا بیمارستان بدود.»جلوی ِ ایستگاه ِ پرستاری با عجله سلام کرد و پرسید:
-از اینجا به من زنگ زدند….خواهرم اینجاست….میشه بگید چش شده؟؟؟؟
پرستار هنوز در حال ِ تکمیل ِ حرفش با همکارش بود:
-آره خاک بر سرش کنن….منم هرچی از دهنم دراومد بارش کردم.«سرش را به طرف ِ دختر ِ عجول ِ روبرویش گرداند»:بله …..اسمشون……مشکلشون چی بود؟
دختر با حرص چشم فشرد و جواب داد:
-اسمش مهشاد شهابِ ….نمی دونم برای ِ چی آوردنش…..
پرستار با طُمأنینه انگشتان ِ مزین به ناخن های کاشتش رو روی ِ کیبورد ِ جلویش به حرکت در آورد ،کمی بعد با بی خیالی خواند:
-مهشادِ شهاب…تصادفی …وضعیت وخیم…..ارجاع به اتاق ِ عمل…
بی خبر از تاثیر ِ خبرش ادامه داد:
-بردن اتاق عمل…از این راهرو خط ِ سبز رو دنبال کن تا به آسانسور برسی ، طبقه ی دوم اتاق عمل …اونجا بپرس ببین آوردنش بیرون یا نه؟؟
جمله ی آخر ِ پرستار همزمان با دویدن ِ دخترک شد….خط ِ سبز….آسانسور….دکمه ی آسانسور را چندین بار فشرد ….جملات ِ پرستار درذهنش بالا و پایین می شد«تصادفی…..وضعیت وخیم»نمی دانست خواهرش کجا بوده که تصادف کرده…..آن هم تصادفی به این شدت….مهشاد قرار نبود با ماشین جایی برود…ذهن ِ همیشه فعال و باهوشش از درک ِ این اتفاق عاجز بود.استرس و نگرانی ضریب ِ هوشیش را به پایین ترین سطح آورده بود.
درب آسانسور باز شد و خودش را به درون ِ کابین پرت کرد…..دو بار دکمه ها را از پایین به بالا نگاه کرد تا توانست دکمه ِ شماره 2 را پیدا کند.خوب بود که هیچ آهنگی پخش نشد و هیچ صدای ِ لوسی هم ،طبقه را اعلام نکرد ، فقط نشانگرهای بالا و کنار ِ دکمه ها عدد ِ طبقه را نشان دادند.
درب ِ از پشت ِ سرش باز شد و متوجه شد که باید از آن درب خارج شود….باز دوید بیرون…..یک سالن ِ مدور و صندلی های تعبیه شده …در ِ شیشه ای بزرگ با علامت و نوشته ی «ورود ممنوع»………دو جوان کنار ِ هم نزدیکترین جا به در ِ شیشه ای رو اشغال کرده بودند….
یکی از پسرها که سن ِ کمتری داشت ، قیافه اش به شدت آشنا بود….اما ذهن ِ دختر قادر به پردازش ِ اطلاعات نبود…..اگر موقعیت ِ دیگری بود ، بلافاصله می توانست بفهمد کجا و چگونه با این پسر برخورد داشته و یا اصلا کجا فقط از کنارش رد شده است.
اما حالا و در این حالت غیر از مهشاد و دانستن ِ حالش هیچی مهم نبود.بی توجه به همه به طرف ِ در ِ شیشه ای رفت …..خواست به علائم ِ هشدار دهنده ی «ورود ممنوع»توجهی نکند، اما نتوانست….بیشتر از اینها مبادی ِ اصول بود که قانونی را نادیده بگیرد،حتی در این شرایط…..کلافه به اطرافش نگاه کرد….خوشبختانه آیفونی را دید که کنار ِ در نصب شده است….دکمه ی زنگ را فشار داد و با بی قراری منتظر ِ پاسخ شد.
کمی بعد
کسی پاسخگو شد….به سرعت و با کوتاهترین جملات سراغ ِ خواهرش را گرفت:
-مهشاد شهاب ….آهان این دختر تصادفیه…..درسته هنوز اتاق ِ عمل ِ ….فکر کنم یکی دو ساعت ِ دیگه مونده ….عملش مشکله و طولانی ….تمام شد خودمون اطلاع میدیم.
ماتش برد….چه عملیست که مشکل و طولانیست ….چه بلایی سر ِ خواهر کوچکش آمده!!!!کنار ِ دیوار دستش را حائل کرد و سر بر دست نهاد…..زیر ِ لب زمزمه کرد:
-تو چیکار کردی مهشاد…..کجا رفتی که این بلا سرت اومد……مگه تولد ِ دوستت تو کافی شاپ نبود……وای ….جواب ِ بابا رو چی بدم؟؟؟؟
دو پسر ِ جوان یکی با نگرانی و دیگری با خشم نگاه می کردند.جوان ِ خشمگین با صدایی آرام اما از بین ِ دندان هایش که لحن ِ عصبانیش رو نشان می داد گفت:
-این خواهرشه…..هه نیگاش کن توروخدا….دلش خوشه شال پوشیده ……می خواد بگه موهای ِ من بلنده…..که بافتمش بازم تا کجا می رسه….اسم ِ اینی که پوشیده مانتوس یا شنل ِ زورو….راه میره از پشت ِ سرش پرواز می کنه….
پسر ِ کوچیکتر با زاری زمزمه کرد:
-داداش …بسه توروخدا!!!
برادر بزرگتر اما عصبانی تر از این بود که به زاری و خواهش ِ برادرش گوش دهد:
-چند بار ….کیوان چند بار بهت گفتم نکن……گفتم درست رو بخون….دنبال ِ این دختر نرو…..چقدر گفتم به فرض ِ محال هم که با هم به یه جایی برسید ، این خانواده در شأن ِ ما نیستن …..چقدر گفتم دختری که هنوز ترم اول رو رد نکرده با تو ریخته رو هم ، نمیشه برای ِ آینده ات روش حساب باز کنی…..خودت بگو چند بار اینا رو گفتم…
کیوان عصبی تند تند پایش رو تکون می داد و موهایش رو چنگ زد و دستهایش را بعد از موها روی ِ صورتش نگه داشت و همان طور جواب ِ برادرش را داد:
-داداش ….چندبار گفتی ُ جوابت دادم من دوسش دارم……عاشقشم…..تو اصلا معنی ِ عشق و دوست داشتن رو می فهمی ؟؟؟یا همه باید مثل ِ تو سرشون تو درس و کار باشه !اَه…..تمومش کن….اونی که پشت ِ این در حالش بده و داره عمل میشه دنیای ِ منه …..می فهمی؟؟؟نه! ….به خدا اگه بفهمی!

سوالات متداول

این رمان زیبا به قلم الف_صاد (الهام صفری) یکی از بهترین نویسندگان رمان نوشته شده است.
این رمان به صورت رایگان (دانلود از اپلیکیشن) می باشد. لطفا توجه داشته باشید تمامی رمان های باغ استور با اجازه کامل نویسنده و به صورت قانونی و حلال قابل دانلود و یا خرید می باشد. لطفا از وب سایت های که اثر نویسنده ها را بدون مجوز قرار می دهند خرید و یا دانلود انجام ندهید.
0 0 رای ها
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فهرست