خانه » رمان » میان عشق و آینه

رمان میان عشق و آینه

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

1504

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان میان عشق و آینه

نیاز دختری گوشه گیر و طرد شده از خانواده که با یه تصمیم ناگهانی زندگی چند نفر و بهم می ریزه

این وسط خودش هم مجبور به ازدواج با پسر داییش میشه.
ولی اون پسر دایی مغرور و هوسبازی که تازه از خارج برگشته با این کار ازش متنفر میشه 

نیاز نمی دونه چه خوابی براش دیده و قراره به خاطر این ازدواج اجباری چه بلایی سرش بیاره…

*

قسمتی از رمان میان عشق و آینه

به محض روشن شدن همه چهار چراغ مودم و ظاهر شدن علامت وای فای رو صفحه گوشیش برنامه رو باز کرد و با خشمی که سعی میکرد از انگشتاش به کیبورد منتقل کنه تایپ کرد:
«تا آنلاین شدی تماس بگیر…کار فوری دارما…»
نگاهی به ساعت آخرین آنلاینش که یه ربع پیش بود انداخت و با کلافگی بلند شد رفت تو آشپزخونه…

دونه دونه کابینتا رو باز کرد به دنبال ظرف قهوه…

صدای برخورد شدید در کابینت که تو آشپزخونه پیچیده بود اعصابش و متشنج تر میکرد و حالش و وخیم تر

……..

صدای تیک تیک ساعتی که با هر ثانیه داشت بهش یادآوری میکرد لحظه به لحظه بیشتر به روز موعود نزدیک میشه… 

روزی که مرگ آرزوهاش رسمیت پیدا میکنه…
….

به محض واضح شدن تصویر جلوی چشمش فریاد کشید:
……..

فقط چند ثانیه طول کشید تا از بهت این صدای بلند و کلمات توهین آمیز بیرون بیاد و جوابش و بده

منتها با صدایی به مراتب آروم تر…
-چته چرا باز رم کردی تو؟؟؟سرم شلوغ بود کارای رستوران ریخته بود بهم…وقتی توی خر یهو ول میکنی میری من باید جور توهم بکشم دیگه…
گوشی و به ظرف پایه داری که رو میز بود تکیه داد و دستی به پیشونیش کشید…

میدونست نباید دق و دلی اتفاقات این چند وقته رو سر صمیمی ترین دوستش که از قضا دختر بود و دل نازک خالی کنه…

ولی دست خودش نبود که چند وقتافسار اعصابش پاره شده بود…

-میگی چی شده یا نه؟؟؟
در حال چیدن کلمات توی ذهنش بود که دوباره صدای ظریفش تو گوشش پیچید:
-کامیار؟؟؟با تو ام…حرف بزن دیگه…
خیره شد به صفحه گوشی و چشمای نگرانش و بی مقدمه لب زد:
-دارم ازدواج میکنم…

*

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست