خانه » رمان » هاتکاشی

رمان هاتکاشی

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1400

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

1752

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان هاتکاشی

کاردو پسر مرموز و خشنی که به عنوان عضو جدید وارد عمارت و باند قمار هیرو می‌شود تا بتواند با نقشه‌هایش انتقام مرگ مادرش را از او بگیرد غافل از آن که پشت هویت جعلی و ظاهر شکیل هیرو اتفاقات و رازهای زیادی نهفته مانده است و درست زمانی همه چیز فاش می‌شود که کاردو ادعا می‌کند پدر بچه‌ی داخل شکم هیرو است…

 

مقدمه:

من از وسط منجلاب دلم
پرهیاهو و پاکوبان آمدم
آمدم و گفتم
می‌بخشمت
به قلبم
به آرزوهایم
به اندوه‌ی که در دلم جوانه
زده است
می‌بخشمت
به ابری که آمد و سایه انداخت
اما نبارید
به آفتابی که طلوع کرد و
گرما نداشت
می‌بخشمت

نگاه خاکستریت آفت جانم شد.
همان بغض لعنتی دلم
همان تپش بی‌امان قلبم
یادت بیاید
به حرمت عشقمان می‌بخشمت.
هاتکاشی
سحرمرادی

قسمتی از رمان هاتکاشی

“فصل اول ملاقات”

-بچه‌ی تو شکمش از منه آقای قاضی.
هیرو از روی حرص و خشم جواب حرف كاردو رو داد.
-ولی من‌ این‌ آقا‌ رو‌ نمی‌شناسم‌.
پژواک صداش میون فضای جدی و خشک دادگاه نگاه‌ همه رو متوجه‌ی خودش کرد.
-تمام مدارک پیش روی من دال بر اینه‌ که ایشون همسر قانونی و شرعی شماست خانم… بعد شما می‌گی نمی‌شناسیش؟!
صدای مرتعش هيرو پر از انزجار بود.
-من مجردم آقای قاضی… می‌تونید شناسنامه‌ی من رو ببینید.
مردِ جا افتاده‌ای که مسئول رسیدگی به شکایت بود از پشت قاب عینکش به پرونده‌ی مقابلش برای بار چندم نگاه انداخت.
-پس این برگه‌ی آزمایش و سونو چی میگه خانم؟ شما باردارین و این آقا مطمئنه که بچه‌ی توی شکم شما ازخودشه… اگر از تمام این‌ها هم فاکتور بگیریم سند ثبت عقدتون اینجاست… امضای خودتون رو که نمی‌تونید انکار کنید… چون کارشناسی میشه و جای هیچ کتمانی وجود نداره.
هيرو لرزش دست‌‌هاش پر از حرص و کلافگی بود وقتی با نفرت کلمه‌هارو به زبون آورد.
-من ازدواج نکردم… نمی‌دونم این اتفاق چطوری افتاده و چیزی هم به خاطر ندارم… ولی می‌دونم که این آدم شوهر من نیست… اون فقط…
نمی‌تونست بگه شریک خلاف‌ و قمارهامه.
زمزمه کرد.
-متاسفانه راننده‌ی شخصی منه.
قاضی به سمت كاردو نگاه انداخت.
-شما حرفی برای گفتن ندارین؟
كاردو که با خطاب گرفتنش از سمت قاضی از روی صندلیش برخاسته بود با جدیت تمام لب زد:
-ایشون با صِحت کامل عقل به من بله داده و وارد رابطه شده… همه‌ی مدارکم موجوده… اون بچه‌ هم از منه آقای قاضی… می‌تونید حکم DNA بنویسید.
لفظ کثافت گفتن هيرو صدای اخطارگونه‌ی چکش رو بلند کرد.
-مراقب رفتارتون باشید… اینجا مکان این نوع از برخوردها نیست.
هيرو گرفتگی حالش رو با اخم‌های روی صورتش تسکین داد… احساس تهوع و دل‌پیچه امانش رو بریده بود که روی صندلیش نشست.
بی‌توجه و اهمیت به رای دادگاهی که برخلاف انتظار و خواسته‌ی قلبیش بود، دقایق رو سپری کرد و از چشم‌های خاکستری مقابلش بیشتر متنفر شد.
اتاق که خالی شد به سمت هيرو قدم برداشت.
-شاید تو و رفتارت سوزنده و پر حرارت باشین!
شونه‌های هيرو از برخورد نفس‌های گرم كاردو زیر لاله‌ی گوشش جمع شد و كاردو ادامه داد.
-ولی اونی که آتیش انداخت به جونت من بودم… حالا باید نه ماه تموم به سازم برقصی…هيرو بیوتی… در جریان اخلاق‌ها و خواسته‌های خاصم که هستی؟
-تو یه حروم زاده‌ی تمام عیاری كاردو.
ایستاد… صورت پرخشم كاردو رو پشت سرش جا گذاشت و به سرعت از اتاق خارج شد.

هر دو پله‌ها رو با شتاب و عجله پایین اومدن و هنوز وارد پیچ خیابونی که ماشین رو داخلش پارک کرده بودن، نشده بودن که صدای پرجیغ و تیز هیرو مجدد بلند شد.
-فکر کردی ولت می‌کنم… بازم به جرم تجاوز به عنف ازت شکایت می‌کنم… پدرتو در میارم پسره‌ی پا‌پتی.
کاردو با پوزخندی عمیق جواب داد:
-هرقبرستونی که بری شکایت کنی تا مدرکم و رو کنم دیگه حرفی برای گفتن نداری وقتی می‌تونم ثابت کنم شرعن و عرفن زنمی… مثل الان که می‌تونم برگردمو به خاطر تهمت بی‌اساست ازت شکایت کنم

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست