Share on twitter
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on pinterest

رمان هم بند

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1400

ژانر رمان: 

نوع رمان: رایگان (دانلود از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان هم بند

در مورد دختری به اسم یاراست که سرنوشت عجیبش با جدایی پدر و مادرش شکل میگیره، با بزرگ شدنش به خوانندگی روی میاره و از شانس بد دستگیرش میکنن، بعد آزادی از زندان می فهمه یه نفر…

“مقدمه”
ما در یک سلول هم بندیم..
سلول زندگی!
بار ها در بند می افتیم و هربار به آزادی خاتمه میشود.
اما یکبار برای بار آخر حبس می شویم در سلولی انفرادی،
آنهایی که آرام و عاشقند کنار عشقشان می مانند، و اما بچه لجباز ها..
عشقشان را هم میگذارند و فرار می کنند.
تُقص ها در بند نمی مانند حتی وقتی عاشقند!

قسمتی از رمان هم بند

سقف بالای سرم تاریک و تا حدودی تار عنکبوت بسته بود و میشد حدس زد که چقدر نم پس داده!
مثل بیشتر مواقع دلم گرفت..
چرخیدم و نگاهی به همخونه هام انداختم..همخونه هایی که از خودم بدتر، باید توی یه چهاردیواری کثیف و سرد سر می کردن..
هرکدوم توی فضا و جو خودش غرق بود.
روی لبه تخت نشستم و با بی حوصلگی گفتم:چرا شما امروز انقدر ساکتید؟
آیدا که البته برخلاف اون دوتا ساکت نبود و گاهی سرفه میکرد، با صدای دورگه شده‌ش گفت:حوصله‌ی من که خیلی سر رفته، یکم برامون بخون..
صدام و صاف کردم و گفتم:وقتی بغض دارم صدام بد میشه ولی باشه میخونم!
بدون اینکه منتظر باشم چیزی بگن، شروع به خوندن تیکه ای از آهنگی که یادم مونده بود کردم:_به خودت میای تو هم…الانم دورت پُرن..من میفهمم و میدونم، بر میگردی به خودم!
آیدا بین سرفه گفت:ول کن این و دیگه..صد بار خوندیش!
بهار نیشخندی زد و در ادامه ی حرف آیدا گفت:اُهوم..انگار شکست عشقی خورده..یه چیز بخون به حال ما ها بخوره، شایع دیدی چی میخونه؟
با کلفت کردن صداش اضافه کرد:_تو خیابونا بودم با بی پولا بودم…
مژگان توی جاش جا به جا شد و گفت:همون قبلیِ بهتر بود.
پوفی کشیدم و کلافه گفتم:چقدر توقع دارین از منی که دو ماهه آهنگ گوش ندادم!
آیدا سرفه ای کرد و گفت:خیلی خب هرچی دلت میخواد بخون، ما صداتو دوست داریم.
کمی فکر کردم و با انگشتم صدای تیک در آوردم، با لبخند گفتم:از تتلو میخونم که به حال هممون بخوره!
هر سه با شادی استقبال کردن.
اومدم لب بزنم که صدای نگهبان توی حالمون زد:_یارا یاوری؟
چشمام و بستم و با نیشخند گفتم:سانسورچی اومد..
صدای باز شدن در همزمان شد با مجدد صدای همون خانوم:_یارا یاوری آزادی..!
بهار از تختش پایین پرید و گفت:چرا نشستی؟..آزاد شدی یارا!! آزاد! جمع کن برو..
گیج زمزمه کردم:_آخه چرا انقدر زود؟!
خانومی که مامور بردنم بود، با کنایه گفت:اگه اینجا خیلی خوش میگذره هم مشکلی نداریم خانوم!
مژگان با تشر گفت:مگه حبس ابد بودی اسکل؟
به خودم اومدم و چادر و اجباری ازشون گرفتم و سر کردم.
آیدا که سرفه هاش قطع شده بود گفت:یارا؟
برگشتم نگاهش کردم که لبخند غمگینی زد:_رفتی اون بیرون یه نفس عمیق به جام بکش!
سری تکون دادم و ازش رو گرفتم که گریه م نگیره..
خیلی بهشون عادت کرده بودم، دخترای خوبی بودن مخصوصا آیدا، که بیچاره مشکل تنفس هم داشت!
یه روز ازشون پرسیدم شما که انقدر خوبین چرا به این روز افتادین؟
آیدا گفت آدم خوبا گرفتارن، اونایی که یکنواخت بهشون خوش میگذره آدمای خوبی نیستن!
شاید راست میگفت و من خیلی آدم خوبی بودم که هیچوقت بهم خوش نگذشت..
با بغضی که گلوم و چنگ میزد ازشون خداحافظی کردم.
با خانومه از سلول رفتم و کنارش حرکت کردم.
بدیش این بود بهم دستبند نمیزدن..فانتزیم همین بود، دستبند به یه مجرم چه حسی میده؟
با ورود به اتاقی، سرگردی رو با لباس سبز دیدم.
پشت میزش نشسته بود، اشاره کرد بریم داخل.
برگه ای دادن امضا کنم، ازم تعهد گرفتن که دیگه خوانندگی رو کنار بذارم.. همه لحظاتی که اونجا بودم بغض حنجره م رو سوراخ می کرد.. حتی چشمامم درست نمی دید و هنوز نفس می کشیدم..
خواستم عقب گرد کنم که خانومه کیسه ای رو سمتم گرفت و گفت:وسایلت رو این تو ریختیم.
با بهت گفتم:پس کوله ی خودم؟
با خونسردی به بیرون اشاره کرد و گفت:لطفا دیگه تشریف ببرید.
پوزخندی زدم و با گرفتن وسایلم و خروج از اتاق چادر و از سرم در آوردم و روی صندلی های انتظار گذاشتم.
با خروج از اون ساختمون بی روح زمزمه کردم:_تعهد بدم از رویام دست بکشم؟ من که هنوز کاری نکردم!
هوا و نور بیرون چشمام و زد اما زود عادت کردم و لبخند روی لبم نشست.
تازه فهمیدم چقدر دلم برای بیرون تنگ شده..
دلم برای پرسه زدن با دوستام لک زده بود.
راه افتادم سمت خیابون و در همون حال کیسه رو تکون میدادم.
نمیتونستم برگردم خونه.. زن بابام همون یه باری که به ملاقاتم اومد، در کمال جدیت گفته بود؛_بابات نمیخواد ریختتو ببینه!
انگار باید یه مدت مهمون مهراوه میشدم.
چشمم به چند تا دختر که جلوی ویترین مغازه ای جمع شده بودن افتاد..
یکیشون برگشت سمتم، با دیدنم آستین دوستش رو کشید و من رو بهش نشون داد.
یعنی چقدر افتضاح بودم؟
مانتوی گشاد مشکی با شلوار نخی خاکستری و شال نخ کش شده ی سیاه تنم بود.
دستی به موهام کشیدم و راه افتادم که رد بشم، که دخترا سد راهم شدن…
یکیشون با تمسخر گفت:نه بابا..خواننده رادیو جوان و این قیافه؟
اون یکی گفت:نه این نیست ولی شبیهشه..
همون دختری که بار اول من و دیده بود با کنجکاوی گفت:ببخشید اسم شما یارا نیست؟
سرد و بی تفاوت لب زدم:_یارا کیه..؟
از کنارشون رد شدم که همون دختره پشت سرم دوید با هیجان گفت:صدای خودشه بخدا..!
خودش رو بهم رسوند و پرسید:_یارا دختر پیجت این همه بالا رفته چرا فعالیت نمیکنی؟من خیلی طرفدار کاراتم..بازم موزیک میدی بیرون؟
ایستادم و گیج به دختره خیره شدم، من کی انقدر معروف شدم خودم خبر نداشتم.

سوالات متداول

این رمان زیبا به قلم عسل ظاهری یکی از بهترین نویسندگان رمان نوشته شده است.
این رمان به صورت رایگان (دانلود از اپلیکیشن) می باشد. لطفا توجه داشته باشید تمامی رمان های باغ استور با اجازه کامل نویسنده و به صورت قانونی و حلال قابل دانلود و یا خرید می باشد. لطفا از وب سایت های که اثر نویسنده ها را بدون مجوز قرار می دهند خرید و یا دانلود انجام ندهید.
0 0 رای ها
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فهرست