خانه » رمان » وصل به زنجیر تو

رمان وصل به زنجیر تو

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1400

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان وصل به زنجیر تو

زندگی ساده و آرام آسا با مرگ ناگهانی پدر و مادرش دچار مشکلاتی می‌شود. از طرفی ورود به پروژه ای سینمایی باعث آشنایی او با مهراد فهیم می‌شود که همین آشنایی منجر به اتفاقاتی غیرمنتظره خواهد شد و زندگی آرام او را دستخوش تغییراتی خواهد کرد.

قسمتی از رمان وصل به زنجیر تو

وشی موبایلم رو تو دستام جا به جا کردم و برای بار هزارم صفحه استخدام اپلیکیشن نیازمندی ها رو مرور کردم. خیلی هاشون مناسب من نبودن و اون چندتایی هم که به رشته تحصیلیم مرتبط بودن یا شرایطشون خوب نبود یا یه نفر رو استخدام کرده بودن و یادشون رفته بود آگهی شون رو از رو اپ پاک کنن.

کلافه و بی حوصله موهام رو بالا بردم که تقه ای به در خورد. بفرمایید گفتم و گوشی رو کنار گذاشتم. صندلی رو به طرف در برگردوندم که زنعمو وارد اتاق شد. یه لیوان شربت زعفرون تو دستش بود.

_چرا زحمت کشیدی زنعمو؟

لیوان روی میز گذاشت و به طرف پنجره رفت. نگاه گذرایی به حیاط انداخت و در حالی که پرده رو صاف میکرد گغت:

_نوش جان… آسا جان چقدر بگم وقتی با لباس خونگی اینجا نشستی این پرده رو بکش.

موهام رو که دورم ریخته بود بالا سرم جمع کردم و در حالی که کش رو دورش می‌بستم جواب دادم:

_ما که همسایه ای نداریم بخواد منو ببینه… خودمونیم دیگه

_چاوش رو که میشناسی… همین که کلید بندازه موتورو بیاره تو حیاط اول نگاه میکنه به پنجره اتاق تو… خدا نکنه پرده کنار باشه اونوقت یه قش قرق بزرگ به پا میکنه.

از رو صندلی بلند شدم و شربت رو یه نفس سرکشیدم. کاغذی رو که پر از شماره تلفن های خط خورده شده بود مچاله کردم و لیوان رو هم تو دست دیگه ام گرفتم و در حالی که به طرف آشپزخونه میرفتم گفتم:

_بدی خونه حیاط دار و طبقه همکف همینه دیگه.

اتاقم با آشپزخونه فاصله ی زیادی نداشت. در کل خونه بزرگی نبود. یه خونه تقریبا قدیم ساخت با یه واحد هشتاد نود متری که سه تا اتاق خواب داشت و یه آشپزخونه و یه سرویس. حمام هم داخل یکی از اتاق ها بود.

یه سرویس هم تو حیاط داشت که من ترجيح میدادم اصلا ازش استفاده نکنم. نه به خاطر تو حیاط بودنش بلکه به خاطر سوسک چاق و چله ای که چند هفته پیش به چشمم خورده بود و بعدم پشت روشویی مخفی شده بود.

از فکر سوسکی که دیده بودم چینی به بینیم انداختم و در کابینت زیر ظرفشویی رو باز کردم. ناامید برگه مچاله شده رو تو سطل انداختم و در کابینتو بستم. شیر آب رو باز کردم و بعد از کف کردن لیوان آب کشیدم.

بعد گذاشتن لیوان تو آبچکون دستامو با حوله ی کنار اجاق گاز خشک کردم. زنعمو از اتاق بیرون اومده بود و مشغول گردگیری پذیرایی بود. میز تلفنو دستمال کشید و گرد و خاک رو از قاب عکس عمو پاک کرد.

هنوزم درک نمیکردم چرا عمو حاضر نبود این خونه رو بفروشه و یه جای دیگه رو بخره. اون که هم دستش به دهنش می‌رسید هم خبر داشت زنعمو چکاوک چقدر دلش میخواد به خونه جدید بره. عمو رضا مرد خوبی بود اما تو بعضی موارد حرف حرف خودش بود…

 

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست