خانه » رمان » ویناسه

رمان ویناسه

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1400

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان ویناسه

او مجازات شده در تادیبی سخت به سر می‌برد، فرشته‌ای که هبوط کرده از عرش خداوند، از او سلب شده است نام مبارکه‌ی الله و خداوند همواره او را با بنده‌ای امتحان می‌کند، چرا که فرشته‌ی سیاه پوش مأمور رسیدگی به مکافات گناه‌کاران است.
امتحاناتی که او را وادار می‌کند از خوی فرشتگی به شیطانی عظیم تبدیل شود.

 

مقدمه:
☆☆☆ قُل اِنِّ رَبّی یَقذِفُ بالحَقِّ عَلاَّمُ الغُیُوب (۴۸) قُل جاءَ الحَقُّ وَ ما یُبدِئُ الباطِلُ وَ ما یُعِیدُ (۴۹)☆☆☆
☆☆☆ بگو پروردگار من می‌افکند به حق و او عالم است بر اسرار و راز های پنهان، بگو حق آمد و دیگر باطل نه توانِ شروع کردن را دارد و نه می‌تواند دوباره برگرداند. ( آیه‌های ۴۸و۴۹ سوره مبارکه سبا)☆☆☆
رمان در حضور، هیچ گونه دخالتی در هر دین و مذهبی نداشته و از هرگونه سیاست به دور و تماما زاده‌ی ذهن خود نویسنده می‌باشد. فرشته‌ی سیاه پوش تماما زاده ذهن نویسنده و تخیلی می‌باشد.

قسمتی از رمان ویناسه

پیرمرد در حالی که آخرین لحظات زندگی خود را پشت سر می‌گذاشت، با جام کوچکی در دست، همراه با آخرین کام‌های سیگارش خود را در آینه‌ی تمام قدیِ اتاق مجللش نگاه می‌کرد و به این می‌اندیشید که در طول زندگی پر فراز و نشیبش چه کارهایی را انجام داده است.
چهره به اکنافش چرخاند، دستانش را باز کرد، چرخی به دور خود زد و گفت:
– روزگارت را ببین، چقدر پول انباشته کردی لیک کنون آن قدر تنها و بی کَس هستی که حتی دشمنی نداری که تو را در خلوت شب آرام و بی سر و صدا بِکُشد.
جامش را کنار گذاشت و اسلحه‌ی کوچکی که همواره به همراه داشت را برداشت. در آینه خود را می‌دید. از چشمانش اشک می‌آمد، دستانش رعشه وار جنبش می‌نمود و کلامی در ذهنش می‌پیچید و پایا می‌گفت:
– لعنت به تو، خودت را بکش، ماشه را بکش.
پس ترسان اسلحه را به روی سر خود گذاشت و فریاد بر آورد:
– لعنت به من.
در آن لحظه باید تمام خانه پُر می‌شد از صدایِ شلیک اسلحه ولی ناگهان زمان متوقف شد و مرد از حرکت باز ایستاد. در حالی که اسلحه بر روی سرش رقص گردانی می‌کرد، در جای خود میخکوب شده بود.
راکدی به مانند کویری بایر تن مرد را به چنگ گرفت، لیکن در هوشیاری همه چیز را نظاره‌گر بود پس دیدگانش مشاهده کرد.
ناگهان چشمی از تاریکی برخاست.
قطرات خون بر زمین ریخته شدند، دستی کشیده بر زمین که مرگ را بر دوش خویش حمل می‌ساخت خود را از میان سایه‌ها به بیرون کشاند و از پشتِ دیوارِ خانه با قدی بلند و قامتی راست به مرتبه‌ی ظهور رسید.
مردی عظیم، آغشته به هیبتی وصف نشدنی، پیچیده در ردای بلند و مشکی رنگ که تازیانه‌ای رفیع و شعله‌ور را به همراه داشت.
موهایِ بلندش بر چهره‌ی غیرِ نمایانش ریخته بود و اندکی حس شادی و شوخ طبعی در چهره‌ی سرد و بی روحش وجود نداشت.
دود از لابه لای الیاف ردای مشکی رنگش بر می‌خواست و به جلو قدم برمی‌داشت تا جایی که رو به روی پیرمرد قیام کرد.
صدا در گلو انداخت و با نطقی خط دار و گرفته زبان چرخاند:
– در آتیه‌ای نزدیک، تو خود را خواهی کشت و جان خویش را خواهی گرفت لیکن آن که تو را خلق کرده و رشته‌های بدنت را بر هم تنیده است چنین فرصتی را از تو سلب کرده. من خواسته‌ی تو هستم، نیازِ گرفتار شده در گلویت، این دم من آن دشمنی هستم که تو طلب می‌کردی.
به سمت پیرمرد حرکت کرد و اسلحه را از او ستاند و گفت:
– افسوس که من نیز همانند تو اذن کشتار را ندارم.

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست