خانه » رمان » پدر خوب

رمان پدر خوب

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1391

ژانر رمان: 

نوع رمان: رایگان (دانلود از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان پدر خوب

من از این خوبی ها
از این بی کسی ها
از این دلشوره ها
نمی هراسم…
خوبی تو برای تمام لحظات نفس کشیدن کافیست …
حتی کلمه هم عاجز میماند
این لفظ گران
که لایق هیچ کس نیست
اما … همه ی تو را در پناه توصیفش قرار می دهد…
در برابر تو سر تعظیم فرود می اورد…
بزرگی ات را درخشنده تر میکند…
حتی نوازش دستهایت هم تابان است…
گرما بخش جان من است…
تو باشی من هستم…
تو خوبی من خوبم… !
حتی تنهایی ات لایق ستایش است…
تو معنای تکاملی… در بند روزمرگی اسیری و من…
تویی را میخواهم که گریبان گیر درد ادم های بد هنوز خوبی…! بد مثل زشتی یک بغض… یا بدتر…
بدتر از باور یک رویا …
به بدی همه ی باور ها …
و تو خوبی… انقدر خوب که جای تمام بدی ها را بگیری…
انقدر خوبی که بزرگی ات بر روی تمام کوچکی های من چشم می بندد…
تو خوبی… به خوبی یک رویای ناب…
خوبی مثل نور کم سوی ستاره ها در روز …
خوبی مثل…!
و هستی… و بودنت را میخواهم…
باشی… و بمانی…. تا تمام تیره روزی من در خوبی تو ذوب شود…
دستهایم را بگیر…
مهم نیست که این رویای بد و بزرگ، دروغ است…
من از باورش سرمستم…
من در انتظار امدن تو می مانم…
تا بیایی
تا بمانی
تا باشی
همینطور خوب …. بیایی و بمانی وباشی…
برویم با هم … انجا که همه چیز خوب است… !
انجا که رنگش مهم نیست… هر رنگی باشد خوب است…
انجا که حال همه خوب است…
با هم به انتظار معجزه ی لبخند ها …افریده شدن خوشی ها
خلق روزگارانی خوب…. حتی خوب تر از رویا… بمانیم…
انجا که حس واقعی خوبی و خوشبختی فروشی نیست … مقروض نیست… مفروض نیست…
انجا که منت دیدن رنگین کمان را از اسمان نمیکشی… هر لحظه به خوبی رنگ های رنگین کمان است…
درست انجا که همه چیز خوب است…
درست انجا که تو خوبی… من خوبم… همه خوبیم…
درست در نزدیکی خانه ی تمام خوبی ها…
در همسایگی غم و اندوه همه با هم خوبیم…! در هر حال خوبیم … خوشیم … لبخند میزنیم… با روی گشاده در کنار همه ی بی تفاوتی ها از کنار هم با تفاوت میگذریم…!
درست انجا که میشودآفریدگار همه ی خوبی ها را دید… زنگ در خانه اش را زد … وخوب ترین ها را لمس کرد…
من منتظرم…
بیا
بمان
باش
خوب و خوش
بیا و بمان وباش…
برویم و بمانیم وباشیم… انجا … درست هم انجا که همه چیز خوب است… انجا که همه حالشان خوب است…!!!

.

قسمتی از رمان پدر خوب

مشغول سرخ کردن پیاز بودم وزیر لب برای خودم شعری وزمزمه میکردم.
من از اون آسمون آبی میخوام
من از اون شبهای مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتها یه بیتابی میخوام
من میخوام یه دسته گل به آب بدم
آرزوهامو به یک حباب بدم
سیبی از شاخهء حسرت بچینم
بندازم رو آسمون و تاب بدم
گل ایوون بهاره دل من
یه بیابون لاله زار دل من
من از اون آسمون آبی میخوام
من از اون شبهای مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتها یه بیتابی میخوام
مث یک دسته گل اقاقیا
دلم آواز می کنه بیا بیا
تو میری پشت علفها گم میشی
من میمونم و گل اقاقیا
گل ایوون بهاره دل من
یه بیابون لاله زار دل من
گل ایوون بهاره دل من
یه بیابون لاله زار دل من
-صدای قشنگی دارید…
با ترس سرمو به عقب برگردوندم… پارسوآ درحالی که تکونی خورد و صاف ایستاد گفت: ببخشید نمیخواستم بترسونمتون…
روسریمو جلو کشیدم واستین هامو پایین دادم… از ترس و وجود و حضور ناگهانیش قلبم به شدت میزد.
پارسوآ کامل وارد اشپزخونه شد وگفت: خوبی تی تی خانم؟
-هیّ … بله…
وای سکسکه ام گرفته بود.
پارسوآ لبخندی زد وگفت: وای سکسکه خیلی بد دردیه… ببخشید نمیخواستم بترسونمتون.
-خواهش…هیّ!
جلوی دهنمو گرفتم و پارسوآ با اون لبخند کج به سمت سینک اومد ولیوانی برداشت و پر از ابش کرد و به دستم داد …
با اون لبخند گفت: من امروز تو شرکت منتظرتون بودم… تشریف نیاوردید.
با تته پته گفتم: نشد… و یه سکسکه ی بی صدا کردم. اما شونه هام پریدن بالا!
پارسوآ :نفستو بگیر خم شو اب بخور بند میاد.
با تعجب نگاهش کردم وپارسوآ یه لیوان دیگه برداشت وجلوم تا کمر خم شد جوری که هرکس اونو میدید انگار تعظیم کرده … درهمون حال گفت: حالا اب بخور… تضمین میکنم بند میاد…
میخواستم چنین کاری بکنم هم جلوی اون نمیکردم.
پارسوا لبخندی زد وگفت: بهتون نمیومد اینقدر خوب اواز بخونید…
سرمو پایین انداختم ویه سکسکه ی بی صدای دیگه کردم.
پارسوآ اروم گفت: اشتباه کردم گوش دادم؟
جوابشو ندادم از ترس اینکه یه سکسکه کلمه امو قطع کنه … هیّ.. از سکسکه متنفر بودم!
پارسوآ : من هنوز نهار نخوردم…
-پرند گرسنه بود منتظر نموند.
خدا روشکر جمله ام تموم شد بعد سکسکه کردم!
پارسوآ با ناراحتی گفت: حالا چیزی برای خوردن هست؟
-بله… براتون میارم…
پارسوآ عین بچه ها ذوق کرد وگفت: پس من تو هالم… پرند که خوابیده بود.
-الان حاضر میکن…هیّ!
پارسوآ باز گفت: اونطوری اب بخورید سکسکه اتون بند میاد… یا هم که…
-یا چی؟
هیّ!
به سکسکه ام خندید وگفت: هیچی…

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست