خانه » رمان » پیانیست

رمان پیانیست

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1400

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان پیانیست

تو رفتی
و من نُت به نُت عشق مان را گریستم
من همانم که جانم بندِ نبض دستت بود
حالا من ماندم و یک پیانو
و دستهایی که مثل تو نواختن نمی دانند
و دردهایی که ناگفتنی ست …

***

هر روز یوسف ها توسط برادرانشان به چاه انداخته می شوند

و آه و افسوس از هم خونی که هیچ گاه برادر نخواهد شد !

**

قسمتی از رمان پیانیست

زمستان ۱۳۹۳

آنچنان برفی می بارید که طی ده سال گذشته همتایش را نداشتیم

هوا به شدت سرد شده بود و بخاری بی جان ماشین هم هرچه سعی و تلاش میکرد کارساز نبود

انگشت پاهایم با وجود آن کفش جلو باز و پاشنه بلند یخ کرده و آزارم می داد

ماشین را به کنار خیابان کشیدم ، خم شدم از کف ماشین بوت ساق دار و پاشنه تختم را برداشتم و پوشیدم

با شعف انگشتان گرم شده ام میان خز بوت را تکان دادم

دانه های سفید و پفکی برف آهسته روی شیشه ماشین فرود می امدند و برف پاکن خم و راست میشد و امان شان نمی داد

و من چشم دواندم میان پیاده رو سفید پوش

توده ای پتو پیچ شده لبه ی باغچه افتاده بود ،

توجهم جلب شد وقتی تکان خوردنش را دیدم اما برایم هیچ تعجب نداشت !!

باز هم تکان خورد و پشت بندش صدای سرفه ای مردانه شنیده شد

نگاهم به ساعت داشبرد کشید ، ۲:۴۵ صبح را نشان میداد

در را باز کردم  پیاده شدم و سوز هوای سرد به تنم ریخت

لباس شب بلندم که حالا بدون کفش پاشنه بلند روی زمین کشیده میشد را بالا گرفتم

با احتیاط قدم برداشتم که روی آن زمین لغزنده زمین نخورم

ماشین را دور زدم و پا به پیاده رو گذاشتم

پتو را دور گُرده ی بزرگش گرفته و قسمتی را هم روی سرش کشیده بود

در یک متری اش ایستادم ، او حتی سرش را بلند نکرد

ـ آقا … کمک نمی خواین ؟!

اندکی سرش را چرخاند ، نگاهش از آن بوت ها که وصله ناجور تیپ معرکه ام بود بالا کشید و نگاهم کرد

اما من هنوز صورتش را در سایه پتو روی سرش واضح نمی دیدم

دوباره نگاهش را مقابل پایش داد وسرفه زد

اکثر معتادهایی که ما از کنار خیابان پیدا میکردیم ابتدا همینطور بودند ، مایل به حرف زدن نبودند و این ما بودیم که باید به حرف می اوردیم شان

ـ سرفه میکنی … توی این هوا حتما سینه پهلو کردی

جوابم را با سرفه اش داد و من چشمم خورد به پایپ شکسته ای که جلوی پایش توی باغچه افتاده بود ،

امیدوارانه گفتم :

ـ اون مال شماست ؟

ـ خودم شکستمش

صدایش جوان بود و گیرا

و آشنایی آهنگ این صدا ، صدایم را لرزاند

ـ این که … خیلی خوبه

صدای پوزخندش را سرفه ای شکست

دانلود رمان رایگان پیانیست به نویسندگی آناهید قناعت – pdf کتاب رمان – رمانس عاشقانه – باغ استور

و من گفتم :

ـ ما کلینیک داریم … برای ترک اعتیاد ، از این کمپای بی در پیکر نیستا ، کلینیکِ با دکتر و پرستار …می تونم همین الان شما رو ببرم اونجا

سر چرخاند ، پتو از صورتش عقب رفت و برق چشمانش چیزی را در میان سینه ام شکست

موهای ژولیده و ریش بلندش با آن چشمان زیبا و خوشرنگ که بسیار معصوم بود تناقض داشت و خاطره هایی که هنوز جان داشتند را جلوی چشمم مجسم کرد

بلافاصله سر تکان دادم ، حالا وقتش نبود …

نگاهم را از چشمهای پُرکشش او گرفتم و گفتم :

ـ پاشید ، برف داره شدت می گیره ، اگر اینجا بمونید با این وضعیت سینه اتون دووم نمیارید

ـ خودکشیِ

منظورش را درک میکردم

اینکه می دانست اگر اینجا بماند تا صبح قطعا می میرد را خودکشی می دانست

در همین دقایق برف اندکی روی ریش و موهای نامنظمش نشسته بود

سرمای هوا دندان هایم را بهم میزد و من زیر آن پالتو لباس شب بلندی تنم بود که اصلا گرما نداشت

بدون اینکه برگردد نگاهم کند گفت :

ـ تضمین میکنی اگه بیام اونجا پاک بشم ؟

***

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست