خانه » رمان » پلیسی » کراش
Share on twitter
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on pinterest

رمان کراش

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1399

ژانر رمان: 

نوع رمان: رایگان (دانلود از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

1165

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان کراش

(این رمان بر اساس واقعیت است و تنها برخی اتفاقات بر اساس تخیل نویسنده می باشد پس قضاوت هایتان را پشت در این رمان دفن کنید و با نگاهی سفید وارد شوید.)
*
داستان در مورد زنی به نام نیکی که ازدواج می کنه اما بعد از سال ها دوری بالاخره به عشق اساطیریش میرسه اما به شرطه ها و شروطه ها! اون وقتی به عشق قدیمیش برمیگرده که آراز از زندگی شکست خورده ش برگشته و سعی داره از نو خودشو بسازه. آراز برای مراقبت از نیکی و دخترش، اون هارو پیش خودش میاره تا از شر باند های قاچاق هرمی ای که سعی دارن اون ها رو پیدا کنن و به یه بسته ی بزرگی که زیر سایه ی اون دو پیدا میشه، دست پیدا کنن، در امان بزاره اما نمیدونه که دلش باخته میشه و…
این وسط یه سری هیجانات و معماهایی به داستان اضاف میشه که خالی از لطف نیست خوندنش..

قسمتی از رمان کراش

-مامان… من میرم کافی نت دایی سی دی رایت کنم.
آزاده حینی که از اتاق بیرون می آمد، جواب داد:
-تنها؟
-آره. من کیو دارم مگه؟
-میخوای باهات بیام؟!
مانتویی روی دوشش انداخت و با کمترین میزان رسیدن به خود، روبه روی مادرش ایستاد.
-وسط کارهات بیای چیکار؟ مثل همیشه ست دیگه. میرم و میام. کاری نداری؟
آزاده که خانومی زیبارو و کوچک اندام بود، با ظرافت مخصوص به خود، دخترکش را بوسید و گفت:
-پس مراقب خودت باش.
فوری بوسه ی مادرش را پس داد.
-چشم.
-فعلا خدانگهدار.
-خداحافظ دخترم.
فوری از خانه بیرون زد و به مقصد کافی نت، سوار اتوبوس شد و رفت. فکر می کرد اما چه فکری؟ اصلا با چه انگیزه ای؟!
برای فکر کردن در مورد مشکلات زندگی و دادن راه حل در هر زمینه ای خیلی کم سن و سال بود. او برای زندگی ای که منتخب شده و نفس می کشید، فقط بیننده ای بی سلاح بود.
چشمانش را بست و سر به شیشه تکیه داد. این بی مرزی پیشانی اش با شیشه را دوست داشت. در تابستان گرم و زمستان سرد. تغییر فصل با تغییر حال او همگام بود و این یعنی رفاقت طبیعت با نیکی!
دخترکی بانمک با اداهای دلبرانه! ادعاهایی که همسن و سال هایش داشتند را نداشت. کلا او بزرگ به دنیا آمد تا کوچک بودن برایش آرزو شود و مدام با خود تکرار کند: “آرزو بر جوانان عیب نیست”!
با صدای سوت ترمز اتوبوس، سر از شیشه کند و پیاده شد.
خیابان شلوغ و پیاده رو شلوغ تر. آدم ها بی در نظر گرفتن همدیگر، بهم برخورد می کردند و خدا میدانست این وسط دخترهایی مثل نیکی تا چه اندازه معذب می شوند. دخترهایی به بلوغ رسیده که چشم های کنجکاوشان را می بستند و سر به زیر به مقصدشان می رفتند.
کافی نت دایی اش را از دور دید و چشمانش درخشید. نمیدانست چرا اما به آنجا و محیط دنجش احساس خوبی داشت. خوشحال بود که میان تمام بی کسی هایشان حداقل کسی هست که گاهی منتظرش باشد و از دیدنش خوشحال شود.
از در که وارد شد با لبخند به سمت دایی اش که با او اختلاف سنی زیادی نداشت رفت.
-سلام. خوبی؟
مرد جوان از پشت سیستم بلند شد و با او دست داد.
-سلام نیکی. خوبی؟ مامانت چطوره…
لبخند زد.
-خوب بود اونم. سلام رسوند. سی دی آوردم. رایت دارم…
تا خواست جمله اش را به پایان برساند، همزمان مشتری ای با دایی اش حرف زد و کسی از پشت به او برخورد کرد. تا به خود بیاید کمی مکث طلبید و همین باعث بر هم خوردن حواسش شد. زبان به کام گرفت و به پشت برگشت. مردی جوان که سیگاری مابین انگشت هایش بود توجه اش را جلب کرد.

“نگاه ناگهان تو به چشم من همین که خورد
تمام من خلاصه شد درون چشم های تو
گمان نمی کنم شود دوباره با خود آشنا
دچار گشته هر که بر جنون چشم های تو”

نگوید از نگاه خیره ی چشمانی که او را در خود غرق کرد.
نگوید از تقابل چشمانی که برای او توقف زمان را در برداشت.
نگوید از یکی شدن مردمک هایش با دو جفت تیله ی عسلی.
نگوید از نگاه آشنا اما غریبی که بارها از خدا خواسته بود ببیندش و برای یک بار هم که شده احساسی به این دلبری را تجربه کند.

“ببر مرا به عالمت به عالم جنون خود
بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است
به موج ها بگو کمی یواش تر بهم زنند
حوالی تو یک نفر دلی به دریا زده است
تمام من خلاصه شد درون چشم های تو”

نه یک مصراع، نه یک بیت و نه حتی یک شعر نمی توانست حق مطلب حس آن زمان نیکی را ادا کند. دخترکی گمشده در چشمان مردی جوان را تصور کنید که می خواهد پرواز کند اما بال هایش…
-ببخشید خانوم!
با شنیدن صدایی که صاحب همان چشم ها بود، از غرق شدن نجات پیدا کرد و به خشکی زندگی برگشت.
-حواسم نبود، اصلا ندیدمتون.
“گمان نمی کنم شود دوباره با خود آشنا
دچار گشته هر که بر جنون چشم های تو
ببر مرا به عالمت به عالم جنون خود
بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است”
لب زد:
-خواهش می کنم.
و حینی که در افکارش او را تعقیب می کرد، به قامتش از پشت خیره شد. قدی نه چندان بلند اما ورزیده ای که تمام دریچه ی نگاهش را از خود به او بخشیده، پر کرده بود.
دلش می خواست بپرسد تو کی هستی که دایی ش حرف دلش را خواند و پرسید:
-آراز… قربون دستت کار خواهر زاده مارو راه میندازی؟ کار رایت داره!
و با اشاره دادن به نیکی گفت:
-نیکی دایی. بده آقا آراز کارتو راه بندازه.
“باشه” اش کم حجم تر از آن بود که دهانش را پر کند. آب دهان قورت داد و با لعنتی که هر بار به دستپاچگی نگاه و رفتارش می فرستاد، به سمت آراز رفت.
-ببخشید…
لغزش نگاهش کم نبود، دست های لعنتی اش هم می لرزیدند…

سوالات متداول

این رمان زیبا به قلم فاطمه اشکو یکی از بهترین نویسندگان رمان نوشته شده است.
این رمان زیبا در ژانر های ، ، ، نوشته شده است.
این رمان به صورت رایگان (دانلود از اپلیکیشن) می باشد. لطفا توجه داشته باشید تمامی رمان های باغ استور با اجازه کامل نویسنده و به صورت قانونی و حلال قابل دانلود و یا خرید می باشد. لطفا از وب سایت های که اثر نویسنده ها را بدون مجوز قرار می دهند خرید و یا دانلود انجام ندهید.
1 1 رای
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فهرست