خانه » رمان » گریز از تنهایی

رمان گریز از تنهایی

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

ژانر رمان: 

نوع رمان: رایگان (دانلود از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان گریز از تنهایی

وسط خوشی های زندگیش، غمی ناگهانی چنان چنبره می زنه و خودش رو تنها می بینه که دیگه امیدی براش نمی مونه… اما با پیدا کردن مدارکی از گذشته‌ی خانواده اش امید تازه ای توی دلش جوونه می زنه؛ قدم به راهی می ذاره تا از تنهایی هاش بگریزه ولی این سفر خیلی هم ساده نیست و دغدغه های زیادی براش به وجود می آره…

رمان گریز از تنهایی : این روزها که میگذرد، یک ترانه تلخ قصهی تنهاییهای مرا میسراید. سمفونی گوش خراشی است، روزهاست پنبه دگر فایده ندارد.

باید باور کنم، تنهایم!

آری خدا، من تنهایم!

ولی نه! هنوز تو را دارم تا در این تنهایی تکیه گاهم باشی!

خدایا دست هایم را رها نکن. چون دگر به غیر از «تو» مامنی برای تنهاییشان ندارند.

نکته: تمامی اسامی شخصیتها و اتفاقات در این داستان غیر واقعی و ساخته ذهن نویسنده هستند هرگونه تشابه کاملا غیر عمدی بوده است!

قسمتی از رمان گریز از تنهایی

در حالی که قدم های بلند برمی داشت دامن چین دار محلی اش را در دست گرفت تا زیر پایش نرود. بین راه هر کدام از

اهالی ده را می دید، با خوشحالی و شوق سلام میداد. تمام چهره اش از خوشحالی می درخشید. آن روز مثل تمام جمعه های بعد از هشت سالگی اش باید به قرارگاهش می رفت. از بین بوته ها، درختان و صخره ها گذشت تا به خلوت گاهش رسید .

چشمان درخشانش را گرداند. دستانش را باز کرد، چرخی از هیجان زد که دامنش را نسیم به زیبایی رقصاند.

خنده ریزی کرد کنار جوی آبی که از آن وسط رد می شد نشست، دستش را در آب فرو برد با خود گفت:

-امروزم رها زده زیر قولش و نیومده!

سرش را به نشانه تأسف تکان داد. کمی آن جا ماند و سپس به سمت خانه راه افتاد همیشه روز تعطیلش همین گونه ساده و کوتاه می گذشت ولی او به همین راضی بود. دیگر شب شده بود که در خانه شان را باز کرد و داخل رفت. طبق معمول سیما خانم تا او را دید حسابی غرغر کرد، از آن غرغر های مادرانه، همان هایی که از سر نگرانی و دلواپسی است. دست هایش را دور گردن مادرش انداخت و روی گونهی لطیفش را بوسید و قربان صدقه اش رفت. نگاهش را بین سیمای جوان و زیبای مادرش چرخاند و گفت:

-آخه مادر من شما که می دونید من هر هفته باید برم اون جا چرا هر دفعه این قدر دل نگران می شی؟!

سیما خانم در حالی که برای هزارمین بار تعریف می کرد بغض امانش را برید ولی گفت:

-پدرت هم یک روز جمعه رفت و دیگه نیومد وقتی هم اومد…

هق هق گریه اش باعث شد نتواند باقی حرفش را بزند. دخترک متأثر از داستانی که بارها شنیده بود سعی کرد تا جو پیش آمده را عوض کند:

-تندیس به قربونت قصه نخور دیگه!

و مشامش را پر کرد و گفت:

-اوم! عجب بویی راه انداختی سیما جونم! چی برای این شکم گرسنه آماده کردی؟!

سیما خانم که دیگر نمی خواست دردانه اش را بیشتر از این ناراحت کند ضربه این به بینی اش زد و با صدایی که هنوزم خش دار بود گفت:

-خوب نیست دختر این همه شکمو باشه ها!

ابرو هایش را با شیطنت بالا انداخت گفت:

-مامان باز شروع شد؟!

خنده ریزی کرد و ادامه داد:

-اصلا این قدر می خورم تا دل اونی که این حرفو ساخت بسوزه…

بعد از این حرفش خرامان خرامان به سمت آشپزخونه که بیرون در حیاط خانه شان بود رفت. بوی نان و غذای محلی مادرجانش هوش از سرش پراند ولی هنوز غذا اماده نشده بود و مثل همیشه شروع کرد نق زدن و مادرش هم با خنده به دختر شکمویش نگاه می کرد.

قاشق اول را به دهان برد با لحنی که مخصوص خودش بود گفت:

-اوم مامان مثل همیشه عالیه… دستت درد نکنه…

مادرش لبخند محوی زد:

-نوش جونت مادر… گوشت بشه به تنت…

شامشان را با حرف های مادر دختری صرف کردند. تندیس در حالی که سینی ظرف های کثیفشان را بیرون می برد گفت:

-امروز توی ده شایعه پیچیده شما هم شنیدید؟!

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست