خانه » رمان » رمان رایگان » گل های پیراهنت
Share on twitter
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on pinterest

رمان گل های پیراهنت

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1400

ژانر رمان: 

نوع رمان: رایگان (دانلود از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان گل های پیراهنت

اِلا به دلایلی از پای سفره‌ی عقدش فرار می‌کند و ناخواسته سر از جنگل‌های شمال درمی‌آورد. در این میان با مرد جوان و مرموزی برخورد می‌کند که چشمان سبزش برای الا زیادی آشناست اما این مرد جوان دو راه بیشتر ندارد یا اِلا را که خیال می‌کند جاسوس است بکشد یا به او در کلبه‌ش پناه بدهد…

قسمتی از رمان گل های پیراهنت

تو
با تمام زن ها فرق داری
گل های پیراهنت
هیچ وقت
پژمرده نمی‌شوند….

محسن حسینخان
فصل اول

به زحمت قدم بعدی را برداشت و نفسش توی گلو گیر کرد‌. درد بد زمانی به قوزک پای زخمی‌اش پیچیده بود. دلش می‌خواست زار زار گریه کند. کمی بدن نحیفش را جلو کشید و دست به تنه‌ی تنومند درخت کشید. ایستاد و به نفس نفس افتاد. جلوی چشمانش گاهی تیره می‌شد و گاهی انگار سوزن می‌رفت توی مردمک‌های خیسش. جان نداشت بیشتر از این راه برود. سرش را کمی بالا گرفت و نگاهش رفت تا روی ابری که چیزی به ترکیدن بغض سیاهش نمانده بود.
نفسش بند آمد.
اگر باران می‌آمد…اگر سرپناهی برای شبش پیدا نمی‌شد؟
نگاهش با ترس بین درخت‌های جنگل به گردش درآمد. گاهی صدای زوزه‌ای از دور می‌پیچید توی گوش‌هایش و وحشت به دلش می‌انداخت.
این جنگل درندشت حتما شب‌ها میزبان حیوانات وحشی می‌شد.
با این فکر خوف کرد و آب دهانش را با صدا از حلق گلویش پایین فرستاد.
به گریه افتاد و اجازه داد هق هقش در فضای مه‌آلود و سرد جنگل بپیچد.
چقدر درمانده بود!
تنهایی به دست و پایش پیچیده بود و رهایش نمی‌کرد.
نمی‌توانست همان‌جا بایستد.
مگر از زندگی‌اش سیر شده بود؟
سعی کرد جای گریه و آب غوره گرفتن فکری به حال بخت نحسش بکند.
همان بختی که او را غریبانه به آن جنگل مخوف و ترسناک کشانده بود.
نفس‌هایش را کنترل کرد و در حالی که لب پایینش را قرص و محکم به دندان می‌گرفت دستش را از تنه‌ی درخت پایین انداخت و دو قدمی به جلو برداشت.
دردلعنتی بیچاره‌اش کرده بود. نگاهش پایین رفت و به زخمی رسید که خون از آن بیرون می‌چکید.
اصلا با این زخم و خون می‌توانست دوام بیاورد؟
نگاهش را به جلو دوخت و فکر کرد بهتر است زخمش را نادیده بگیرد.
مانند زمان کودکی، همان موقع که از سر بی‌احتیاطی با کارد انگشتش را بریده بود. همان وقتی که سیمین سرش فریاد زده بود که مگه کوری و او با دیدن خون تازه درد را حس کرد و گریه سر داد.
گریه‌هایی که با چند کتک از طرف دست سنگین سیمین همراه شد و زخم آن روز را تا مدت‌ها بر دلش جای گذاشت.
با هر قدمی که انگار همراهش جان میکند نفسش با هن هن بلندی بیرون می‌آمد.
هوا رو به تاریکی می‌رفت و کم کم سرما داشت به جانش غلبه می‌کرد.
بافت سرمه‌ای رنگش کمی خیس بود و برای همین گاهی از نوک پا تا فرق سر لرزش می‌گرفت.
دو قدم جلوتر سنگ بزرگی را که وسط راهش بود ندید. قوزک پای زخمی‌اش درست با همان سنگ برخورد کرد و انگار درد ناشیانه نفسش را برای همیشه بند آورد.
همراه درد جیغی زد و نتوانست کنترلی روی خودش داشته باشد. با دست نقش بر زمین شد و از یک سرازیری تپه مانندی به پایین سقوط کرد.
فکر کرد دنیا همان‌جا برایش تمام شده است. وقتی قفسه‌ی سینه‌اش تکان خورد تازه به این باور رسید خیلی پوست کلفت‌تر از آن است که با این اتفاقات بمیرد.
حالا درد علاوه بر قوزک پا، پشت گردن و کمرش را هم درگیر کرده بود.
اشک مانند شیاری باریک از گوشه‌ی پلک‌هایش پایین آمد و چشمان سیاه و مغمومش را تر کرد.
نگاهش چسبیده بود به شاخه‌های چند درختی که بنظر می‌آمد با سرعت بالایی دور سرش می‌چرخند.
توانی برای بلند شدن نداشت.
احساس کرد به نقطه‌ی پایان رسیده است.
کمی بعد همه‌جا تاریک می‌شد و حیوانات وحشی خودشان را به این جنگل تاریک می‌رساندند. خودش هم حتما خوراک یکی از همان حیوانات می‌شد. فقط دعا کرد زیاد زجر نکشد.
پلک‌هایش را روی هم گذاشت و دوباره به گریه‌هایش اجازه داد با صدا در فضا پخش شوند.
دیگر هیچ‌وقت فرصت نمی‌کرد غم‌هایش را از سینه‌ی مالامال دردش بیرون بریزد.
این اشک‌ها در این ساعات آخر زندگی‌اش شاید التیامی بود برای روح زخمی او. برای دختری که هیچ‌وقت به یاد نداشت در این زندگی بیست وشش ساله‌اش یکبار از ته دل خندیده باشد.
فرصت‌ها خیلی زود برای او به نقطه‌ی پایان رسیده بود.‌ فرصت‌هایی که هرگز پیش نیامد تا او را از باتلاقی که نامش را فقط زندگی گذاشته بود، نجات دهد.
برای چند لحظه چشمانش را بست. شاید می‌توانست کمی دل بی‌تابش را آرام کند. جز صدای جیرجیرکی از دور چیزی شنیده‌ نمی‌شد. اما نه…
یک صدایی شنید.
صدا داشت به او نزدیک می‌شد. ترس چنگ زد به سینه‌اش و انگار همان‌جا خون بالا آورد.
این صدا شبیه قدم‌های محکمی روی برگ‌های خشکی بود که در راه‌های ناهموار جنگل، از شاخه‌ی درختانشان جدا شده بودند.
نفسش دیگر بالا نیامد. مطمئن بود این صدا او را هدف گرفته و برای نزدیک شدن به پیکر زخم خورده‌اش جلو می‌آید.
چشمانش را با لرزی که استخوان‌هایش هم درگیر آن شده بود، باز کرد و سرش را به سمت صدای ناآشنا چرخاند.
ذهنش چند لحظه قفل کرد. قلبش هم…
شاید دیگر ضربانی نداشت و خدا می‌دانست چرا هنوز می‌تواند ببیند و نفس بکشد.
چشمان نمناکش از چکمه‌های مشکی مردانه بالا رفت و آهسته به لوله‌ی یک تفنگ شکاری رسید. تفنگی که در دست‌های مرد جوانی قرار داشت. کلاه کاموایی که موهای مرد جوان را پوشانده بود به سیاهی می‌زد. اخم‌های درهم و پهنش قلب دخترک را از میان سینه به چنگ کشید.
– کی هستی؟
چانه‌ی دخترک لرزید و تکان خفیفی خورد.
این بار مرد جوان عصبانیت و خشم و فریادش را با هم به رخ دخترک کشید.
– کی هستی؟ حرف بزن…وگرنه یه گلوله تو مغزت خالی می‌کنم.
دخترک با چشمانی از حدقه درآمده مات شده بود بین اخم مرد جوان و چشمانش که از همان فاصله سرخی‌اش را هوار می‌زد.
– تو کی هستی؟ اینجا چی‌ می‌خوای؟ اگه حرف نزنی می‌کشمت. من شوخی ندارم، مثل آب خوردن یه گلوله حرومت می‌کنم‌.
شک نداشت این مرد غریبه و عصبانی هر لحظه ممکن است جانش را بگیرد. اشک از گوشه‌ی چشمش پایین افتاد. اگر کشته می‌شد احتمالا او را در همان جنگل خاک می‌کرد و دیگر هیچکس در خاطرش نمی‌ماند دختری در این دنیا زندگی می‌کرد که به جبر روزگار زخم به پیکرش می‌خورد‌.
– من…من گم شدم.
مرد جوان زهرخندی زد و کمی جلوتر رفت. با کمی مکث خم شد و سرش را تا صورت زخمی دخترک پیش برد.
حالا دخترک به خوبی می‌توانست سبزی چشمان او را ببیند. چشمانش مانند همین جنگل بود. سبز و مرموز و ترسناک.
دختر چاره‌ای نداشت جز اینکه به التماس بیفتد. حتی اگر ته دلش از هم‌جنس این مرد متنفر بود.
– باور کن…گم شدم.
نیشخندش در صدای لرزان دختر گم شد.
لوله‌ی اسلحه را پایین آورد و با پنجه‌ی یک دستش پشت بافت سرمه‌ای دخترک را چنگ زد.
– پس گم شدی…
دل دختر ریخت و او با لبخندی تلخ و مضحک او را همان طور که درد به استخوان‌هایش نیش می‌زد روی زمین پشت سر خودش کشاند.
دخترک وحشت کرد.
– منو…منو کجا می‌بری؟
دست مردجوان قدرت زیادی داشت. آنقدر زیاد که دخترک مطمئن بود با تقلای دو برابر توانش هم نمی‌تواند از دستش فرار کند.
– توروخدا منو ول کن.
ایستاد و با اخمی غلیظ تر از قبل چشمان سبزش را در مردمک‌های سیاه و ترسیده‌ی دخترک دوخت.
– ولت کنم خوراک ببرها میشی!
و یک لنگه ابرویش را بالا برد:
-همینو می‌خوای؟

سوالات متداول

این رمان زیبا به قلم ستاره شجاعی مهر یکی از بهترین نویسندگان رمان نوشته شده است.
این رمان به صورت رایگان (دانلود از اپلیکیشن) می باشد. لطفا توجه داشته باشید تمامی رمان های باغ استور با اجازه کامل نویسنده و به صورت قانونی و حلال قابل دانلود و یا خرید می باشد. لطفا از وب سایت های که اثر نویسنده ها را بدون مجوز قرار می دهند خرید و یا دانلود انجام ندهید.
4 1 رای
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فهرست