خانه » رمان » یادم تو را هم آغوش

رمان یادم تو را هم آغوش

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1400

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

814

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان یادم تو را هم آغوش

آغوش بخاطر بدهی پدرش، با مادرش مجبور میشن خونشون رو ترک کنن و دست روزگار اون رو به جایی میکشونه که فکرشم نمیکرد..خدمتکار مردی میشه که عاشقشه…نگاه خاکستر گرفته ی اون مرد از آتش عشق شعله ور میشه؟

قسمتی از رمان یادم تو را هم آغوش

آغوش بخاطر بدهی پدرش، با مادرش مجبور میشن خونشون رو ترک کنن و دست روزگار اون رو به جایی میکشونه که فکرشم نمیکرد..خدمتکار مردی میشه که عاشقشه…نگاه خاکستر گرفته ی اون مرد از آتش عشق شعله ور میشه؟

مقدار از متن رمان :
کوهیار و ساناز کنار هم نشسته بودند و منتظر آمدن فرهاد خان تا شروع کنند،آفتاب بالا آمده بود و اشعه های طلایی رنگش را روی میز پخش کرده بود.
صدای عصای فرهاد خان که آمد ایستادند.
و خدمتکارها با هم سلام کردند.
آغوش متعجب و گیج کنار اپن ایستاده بود و به پیرمرد نه چندان سن دار اما لنگان و با اقتدار روبه رویش زل زده بود.
فرهاد خان جواب سلام داد و روی صندلی بالای میز نشست.
دختری به سرعت جلو رفت و کنار دست فرهاد خان ایستاد.ساره جلو رفت و با کمی فاصله کنار دخترک ایستاد.
خدمتکاران به سراغ کارهایشان رفتند و آغوش همچنان کنار اپن ایستاده بود.
راحله پوفی کرد و بازویش را کشید.
فرهاد خان فنجان چایش را برداشت و به کوهیار و ساناز که با ولع می خوردند چشم دوخت.
لبخند محوی زد.
_سامیار کجاست؟
ساره کاسه سوپ قارچ و شیر مورد علاقه اش را روی بشقاب جلوی دستش گذاشت
_دیشب نیومدن آقا.
فرهاد خان اخمی کرد و قاشقی به دهان برد.
آغوش کنجکاو به آشپزخانه رفت میز را دور زد و کنار راحله که مشغول درست کردن مخلوط کیک بود ایستاد
_این واسه چیه؟
راحله نیم نگاهی به آغوش کرد و پچ پچ کرد.
_آقا عادت دارن قبل رفتن با چای،کیک بخورن،نه زیاد گرم نه سرد و سفت شده،پس الان درستش می کنیم دو ساعت دیگه قبل رفتن میخورن.
آغوش آهانی گفت و نگاهی به دخترک لاغر اندامی که مشغول تمیز کاری آشپزخانه بود انداخت
_سامیار کیه؟
راحله لحظه ای مکث کرد و بعد آرام تر به حرف آمد
_سومین پسر فرهاد خان،زیاد نمیاد عمارت،بیشتر وقتش و تو بیمارستان میگذرونه
همینکه خواست سوال بعدی را بپرسد دستی روی شانه اش نشست.
هینی کشید و با ترس برگشت…

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست